alireza

پست‌های با بیشترین دیدگاه

  1. دل نوشته — 3 comments
  2. تقدیم .. — 1 comment
  3. داستان یونس نقاش ونگین قیمتی — 1 comment
  4. یا خدا — 1 comment
  5. دلتنگی — 1 comment

Author's posts

نام هایِ زیبا

الهـی العـفو ! بـوی ِ نـاب ِ بهشـت می دهـد همـۀ نام های ِ قشـنگ ِتـو می گذارمشان روی ِ زخــم های ِ د ِ لَ م .. گفته بودی اَلجَبّـار یعنی کسی که جُبران می کند همـۀ شکستگی هایِ د ِ لَ ت را گفته بودی اَلمُصَـوِّر یعنی کسی که از نُـو می سازد …

ادامه‌ی مطلب

یا خدا

مـــن می نویسم و تـــــــــو نـــــمی خوانی ! امـــــــــــا مخاطب که تو باشی… مدیـــــــونم اگر ننــــــــویسم 4+

۱۰۰۱

بسم الله الرحمن الرحیم در تهران واعظی به اسم آقا ضیا الدین دری منبر میرفت که هنوز هم شاید بعضی از پیر مردهای تهران ایشون رو به یاد بیارند . یه سالی شب هشتم محرم یه جوونی قبل از اینکه مرحوم دری منبر بره گفت : یه بیت شعر حافظ هست می خوام برام تفسیر …

ادامه‌ی مطلب

علی

مرید پیر مغانم زمن مرنج ای شیخ چرا که وعده تو کردی و او به جای آورد از دوستان خواهشمندم معنایی این شعر رو دقت کنند فکر کنم تو اینترنت داستان ماجرا مفصلا نقل شده باشه 4+

دلتنگی

برای تو می نویسم که خوب بلدی با قلب من بازی کنی (( هر قدمی که دور تر می شوی انگار دنیا هم تنگتر می شود تا انجا که تنها نقطه های باقی می مانند … که انها هم می شوند سهم نوشته هایم می شوند ” سه نقطه ” می شوند سکوت می شوند …

ادامه‌ی مطلب

بدون شرح

کاروان را دریاب. بر سر دوش عمو ،آن سه ساله دختر دستها را گره انداخته بر موی عمو زیر لب می گوید عمر کوتاه رقیه به فدای خم گیسوی عمو … پیشاپیش ایام سوگواری ارباب دلها بر ولیعصر مهدی دلها عج الله و محبین آل الله تسلیت و تعزیت باد اللهم لعن اول ظالم ظلم …

ادامه‌ی مطلب

داستان یونس نقاش ونگین قیمتی

روزی یونس نقاش با دل ترسان و مضطرب نزد امام هادی علیه السلام رفت و گفت:«ای سید من، تو را درباره خانواده ام سفارش به نیکی می‌کنم.» امام فرمود:«چه خبر شده؟» یونس گفت:«تصمیم گرفتم از این جا بروم.» امام هادی علیه السلام در حالی که تبسمی بر لب داشت فرمود:«چرا؟» یونس گفت:«موسی بن بغا (یکی …

ادامه‌ی مطلب

یاد باد

روزِ وصلِ دوستداران یاد باد یاد باد! آن روزگاران یاد باد! کامم از تلخیِ غم چون زَهر گشت بانگ نوش باده خواران یاد باد گرچه یاران فارغند از یاد من از من ایشان را هزاران یاد باد این زمان در کس وفاداری نماند زان وفاداران و یاران یاد باد مبتلا گشتم در این بند و …

ادامه‌ی مطلب

تقدیم ..

از مرز خوابم می گذشتم سایه تاریک یک نیلوفر روی همه این ویرانه ها فرو افتاده بود کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟ در پس درهای شیشه ای رویاها در مرداب بی ته ایینه ها هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بود م …

ادامه‌ی مطلب

هدیه به یک دوست

تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود، از هر مژه چون سیل روانه خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه ای تیر غمت را دل عشاق نشانه جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه رفتم به در صومعهٔ عابد و زاهد دیدم همه را پیش رخت، راکع و ساجد در …

ادامه‌ی مطلب