آبان ۲۷

شعر

در موج خون گم کرده تنها هستی‌اش را 
یک بانوی قامت کمان در بین گودال 
سر می زد از سمت غروبی خون گرفته 
خورشید زینب ناگهان در بین گودال 
از آسمان نیزه ها معراج می رفت 
تا بی کران تا لا مکان در بین گودال 
نه سر، نه انگشتر، نه کهنه پیرهن، آه 
آلاله، پرپر، بی نشان در بین گودال 
انگشتر و انگشت با هم رفت از دست 
در جستجوی ساربان در بین گودال 
با بوسه های نعل های تازه آخر 
تشییع شد خورشیدمان در بین گودال 
در شعله های آفتاب داغ صحرا 
مانده تنی بی سایه بان در بین گودال 
 
 
 

مطالب مرتبط


کاربرانی که این مطلب را پسندیده اند:

  • avatar

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارد

Notify of
avatar
wpDiscuz