Your SEO optimized title page contents

«

»

فروردین ۲۱

۱۰ غزل عاشقانه از سعدی

 

 

 

 

تعداد ده غزل اماده همراه با معنی برای شما دوستان اماده کردم که امیدوارم لذت ببرید

در ادامه مطلب بخوانید

 

غزل شماره یک
۱٫ سحر بلبل حکایت با صبا کرد که عشق روی گل با ما چه ها کرد
۲٫ از آن رنگ رخم خون در دل افتاد و از آن گلشن به خارم مبتلا کرد
۳٫ غلام همت آن نازنینم که کار خیر بی روی و ریا کرد
۴٫ من از بیگانگان دیگر ننالم که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
۵٫ گر از سلطان طمع کردم خطا بود ور از دلبر وفا جستم جفا کرد
۶٫ خوشش باد آن نسیم صبحگاهی که درد شب نشینان را دوا کرد
۷٫ نقاب گل کشید و زلف سنبل گره بند قبای غنچه وا کرد
۸٫ به هر سو بلبل عاشق در افغان تنعم از میان باد صبا کرد
۹٫ بشارت بر به کوی می فروشان که حافظ توبه از زهد ریا کرد
۱۰٫ وفا از خواجگان شهر با من کمال دولت و دین بوالوفا کرد

تفسیر و توضیح (از استاد احمد عزتی پروز):

بیت یکم:
سحر بلبل حکایت با صبا کرد .. که عشق روی گل با ما چه ها کرد
بلبل به صبا گفت که عشق معشوق با ما چه ها کرد
گریز:: ۱٫در ادب پارسی گل و بلبل یکی از نمادهای معشوق و عاشق است. ۲٫ در ادب فارسی گل به تنهایی به معنای گل سرخ است.

بیت دوم:
از آن رنگ رخم خون در دل افتاد .. و از آن گلشن به خارم مبتلا کرد
خونی که در دل من افتاده رنگ خودش را از رنگ رخ گل گرفته است، پس اگر من به خار تبدیل شدم این خار (جدایی) ناشی از گل چهره ی اوست.
گریز:: ۱٫در زبان پهلوی “رنگ” به معنای “خون” بوده است.
واژگان:: ۱٫خون در دل افتان: رنج کشیدن، زنده بودن ۲٫گلشن: چهره ی معشوق

غلام همت آن نازنینم .. که کار خیر بی روی و ریا کرد
واژگان:: ۱٫روی: فریب، نفاق
بیت ششم:
خوشش باد آن نسیم صبحگاهی .. که درد شب نشینان را دوا کرد
آن نسیم صبحگاهی خوشش باد که می تواند درد شب نشینانی مانند مرا درمان کند.
واژگان:: ۱٫نِکحَت: بوی خوش ۲٫ صبا: آ) عشق ب) پسر جوان پ) باد شمال شرقی ۳٫نشیم صبا: نسیم (باد) عشق
گریز:: ۱٫نسیم سحرگاهی (بامدادی) پیام آور زمان دیدار است زیرا در قدیم دیدار یار تنها در گذشته امکان پذیر بوده است. ۲٫ نسیم سحری درمانگر است زیرا: آ) شب تمام شد. ب) بوی خوش معشوق را می آورد.
بیت هفتم:
نقاب گل کشید و زلف سنبل .. گره بند قبای غنچه وا کرد
باد گل را شکوفاند (باد معشوق را بیدار کرد.)
واژگان:: ۱٫زلف سنبل: گلبرگ ها، // باد باعث شکفته شدن گل می شود. ۲٫نُقاب:// واژه ای عربی بر وزن فُعال است. ۳٫نقاب گل:// معنی معشوق هم می دهد.
بیت هشتم:
به هر سو بلبل عاشق در افغان .. تنعم از میان باد صبا کرد
بلبل می نالد (می خواند) و باد صبا، هم از بوی خوش معشوق و هم صدای بلبل لذت می برد.
بیت نهم:
بشارت بر به کوی می فروشان .. که حافظ توبه از زهد ریا کرد
واژگان:: ۱٫ چشم پوشیدن از مکروهات است (عرفانی) ۲٫وَرَع:‌چشم پوشیدن از مباهات است. (عرفانی)
گریز::‌ حافظ توبه را نقد می کند چون در زمان او توبه آلوده شده بود.

سخن پایانی استاد عزتی پرور در پایان این نشت چنین بود:
آرمان ما در نشست های ادبی توصیف کمال عشق است و بایستی آزارمان به کسی نرسد تا پس از مرگ مردمان به نیکی از ما یاد کنند.

—————————————-

غزل شماره دو
به وقت گل شدم از توبـه شراب خجـل که کس مباد زکـردار ناصواب خـجل[۱]
صلاح ما همه دام رهست و من زین بحث نیم زشاهد و ساقی به هیچ باب خجل[۲]
بـود که یـار نرنجد زمـا به خُـلق کریم که از سـؤال ملـولیم و ازجواب خجل[۳]
زخون که رفت شبِ دوش ازسراچه چشم شـدیم در نـظر رهروانِ خوب خجل[۴]
رواست نرگس مست ارفکند سـردرپیش که شد ز شیوه آن چشم پرعتاب خجل[۵]
تویـی که خـوبتری ز آفتاب و شکر خدا کـه نیـستم زتو در روی آفتاب خجل
حجاب ظلمت از آن بست آب خضر که گشت زشعر حافظ وآن طبعِ همچو آب خجل[۶]
________________________________________
[۱] – معنی بیت: به خاطر توبه از نوشیدن شراب در فصل گل،شرمنده شدم که خدانکند کسی از کردار نادرست خود شرمنده شود.
[۲] -معنی بیت : نیکوکاری وتقوای ما جز فریب و دام گستری نیست ومن از این بابت از یار زیبا وساقی شرمنده نیستم زیراکه هردورا دوست دارم.
[۳] – معنی بیت: امید است که دوست با خلق وخوی پسندیده خود ازما رنجیده خاطر نشودکه از بازخواست او تنگدل می شویم وچون پاسخ می خواهد،شرمسار می شویمچون از جوابگویی عاجزیم.
[۴] – معنی بیت: به سبب خونابه ای که دیشب از چشم ما روان شددر پیش لشکر خواب که مثل راهپیمایانی از دیده ما می گذشتند وآرام نمی گرفتند،شرمنده ماندیم.
[۵] – معنی بیت: اگرنرگس مخمور در برابر دیده یار از خجالت سریه زیر اندازد سزاوار است زیراکه ازکرشمه چشم یار که وی را ملامت می کند شرمنده است.
[۶] – معنی بیت: چشمه آب حیات که خضرازآن نوشید،بدان سبب در پرده تاریکی پنهان مانده که از شعر جان بخش حافظ وروانی طبع او شرمنده است.

——————————————-

غزل شماره سه
ترسم که اشک در غم ما پرده درشــود وین راز سربه مهر به عالم سمر شود[۱]
گویند سنـگ لعـل شود در مـقام صبـر آری شود ولیک به خون جگر شـود[۲]
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه کزدست غم خلاص من آنجا مگرشود
از هـر کـرانه تیـر دعـــا کـرده ام روان باشد کز آن میانه یـکی کارگر شـود
ای جـان حـدیثِ مـا بـرِ دلـدار بـازگو لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود[۳]
از کیـمیایِ مـهرِ تـو زرگشت روی مـن آری به یمنِ لطفِ شما خاک زر شود[۴]
در تنـگنـایِ حـیرتـم از نخـوتِ رقیب یـا رب مباد آنـکه گـدا مـعتبر شود[۵]
بس نکته غیرِ حسـن بـباید که تا کسی مـقبولِ طبـعِ مردمِ صاحب نظر شود[۶]
این سرکشی که گنگره کاخِ وصل راست سر هـا بـرآسـتانـه او خاکِ در شود[۷]
حاقظ چو نافه سر زلفش به دست توست دم درکش، ار نـه بـاد صبا را خبرشود[۸]

________________________________________
[۱] – معنی بیت : نگرانم که اشک پرده ازعشق ما بردارد وراز پنهان محبت من درجهان افسانه گرددو زبان به زبان گفته شود.
[۲] – معنی بیت : مردم عقیده دارندکه سنگ بی بها پس از سالها انتظاردرمعدن به گنج گرانمایه تبدیل می شود،بلی این سخن راست است ولی تا سنگ خون جگر نخورد ورنجها نکشد این کار میسر نمی شود.
[۳] – معنی بیت :جان من،داستان ما را نزد دلبر به شرح بیان کن ولی آن گونه سخن نگو که خبرش به گوش باد صبا برسد،اگرچه محرم عشاق باشد.
[۴] – معنی بیت : ازاثر اکسیر محبت توچهره من زرپاک گشت،بلی به برکت وخجستگی مهربانی شما،خاک تیره به زر تبدیل می شود.
[۵] – معنی بیت : از تکبر وناز نگهبان کوی یار،درمجال تنگ سرگشتگی افتاده ام،پروردگارا چنین پیش نیاید که تهیدستی بی سر وپا صاحب اعتبار و مقبول نظر شود،چون که خودپسندی اش افزونمی شود.
[۶] – معنی بیت : جز ریبایی ظاهر لطیفه هاینهانی دیگر لازم است تا یک تن بتواند پذیرفته طبع مشکل پسند صاحبدلان گردد.
[۷] – معنی بیت : با ین رفعت و بلندی که گنگره های قصر وصال دارد، سر هر سرافرازی بردرگاهش خاک پست خواهد بود.مقصود اینکه همه سرفرازان در برابر عظمت مقام یار خاکسارند.
[۸] – معنی بیت :ای حافظ چون نافه خوشبوی گیسوی یار به دستت افتاد،خاموش باش وگرنه خبر به باد بهاری میرسد ونافه سر زلف دلدار را از دست تو می رباید.

————————————————
غزل شماره چهار
برسر آنــم[۱] که گر زدست بر آید دست به کاری زنم که غصه سر آید
خلوت دل[۲] نیست جای صحبت اضداد دیو چو بیرون رود،فرشته درآیـد
صحبت حکّام ظلمت شب یلداست[۳] نور زخورشید جوی،بو که برآیــد
بـر در اربـــاب بـی مــروت دنــیـا چند نشینی که خواجه کی به در آید؟[۴]
تــرک گــدایـی مـکن که گنج بـیابی از نـظر رهــروی کـه در گذر آیـد[۵]
صــالح وطـالـح[۶] متاع خـویش نمودند تـا کـه قبول افتد و کـه درنظر آیـد؟
بـلبـل عـاشـق تـو عمر خواه که آخـر بـاغ شود سبـز و شاخِ گـل ببر آیـد
غفلت حافظ دراین سراچه عجب نیست هرکه به میخانه رفت،بیـخبرآید[۷]
________________________________________
[۱] -دراین اندیشه ام و عزم آن دارم
[۲] – خلوت دل :خانه دل، معنی بیت: خانه دل جای همنشینی بیگانگان نیست.چون شیطان را که مظهر هوسهای باطل است از خود راندی،فرشته آرامش در دل تو جای می گزیندو ضمیرتو به نور حق روشن می شود.
[۳] – معنی بیت: هم نشینی با فرمانروایان ستمگر تاریکی وسردی شب یلداست،روشنی از آفتاب حقیقت یا پیر روشندل بجوی،باشد که این مهر جهانتاب طلوع کند.
[۴] – معنی بیت: برآستان سرای مهتران ناچوانمرد تا کی مقیم تا ازخانه بیرون آید و شاید به تو احسانی کند و منتی نهد.
[۵] – معنی بیت:خواهش وتمنا از روشن ضمیران را از یاد مبر،امید که گنج سعادت با یاری وکمک سالکی که برتو گذر کند،به دست آوری.
[۶] – طالح: بدکردار.معنی بیت: نیکوکار وبدکار،کالا وبضاعت خود را عرضه کردند،تا ببینیم که خداوند کدام یک از این دو را میسندد.منظوراین است که شاید نیکوکار به خاطر مغرور شدن به عباداتش از درگاه حق رانده شود و بدکار به خاطر توبه کردن بخشوده شود.
[۷] – معنی بیت: در این دنیا،آگاه نبودن حافظ از پایان کار عجیب نیست،زیرا هرکس در میکده دنیا باده هوی وهوس نوشید،مست و غافل می شود.

—————————————-

غزل شماره پنج
۱-صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
۲-دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
۳-چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را
سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا
۴-ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد
چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا
۵-چو کحل بینش ما خاک آستان شماست
کجا رویم بفرما از این جناب کجا
۶-مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است
کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا
۷-بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال
خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا
۸-قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست
قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا

وزن‌غزل: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف(

۱-مصلحت اندیشی در کار و زندگی کجا و من خراب بی سامان کجا؛ ببین میان این دو راه و روش چقدرفاصله وجود دارد.
واو در مصراع اول افاده معنی دوری و ناسازگاری می‌کند. یعنی من با صلاح کار فاصله دارم. غیاث‌الغات این واو را واو استعباد نامیده است.
خراب: فاسد و گناهکار و گاهی آن را در معنی مست و لایعقل آورده است.
می‌گوید مصلحت اندیشی در کارهای زندگی نیاز به حزم و دوراندیشی دارد و من که رند و بی پروا هستم، از صلاح اندیشی به دورم. میان روش زندگی من با مصلحت اندیشی فاصله بسیار است.

۲-از خانقاه و خرقه نیرنگ و ریا دلگیر شدم؛ دیر مغان و شراب ناب کجاست.
صومعه: در اصل عبادتگاه عیسویان است که در بالای کوه و تپه واقع شده باشد. معادل دیر؛ و سپس در ادبیات فارسی در معنی خانقاه آمده است و در بیت مراد همین معنی اخیر است. برای خود کلمه دیر نیز چنین خلط و اشتباهی پیش آمده است. چنانکه غالباً به عنوان معبد زردشتیان به صورت دیر مغان می‌آید، حال آنکه دیر اصلاً معبد نصاری است.
سالوس: چرب زبان؛ چرب زبانی، ریاکاری
و معنی اینکه از خانقاه و پوشیدن خرقه‌ای که با ریا و نیرنگ ملازمه دارد ملول شدم. معبد مغان زردشتی و شراب ناب کجاست.
همچنانکه صومعه با خرقه تزویر ملازمه دارد؛ دیر مغان نیز با شراب ملازمه دارد. زیرا رسم زردشتیان است که در معابد خود شراب بریزند و بنوشند و مغان و موبدان مباشر امرند.

۳-تقوی و پرهیزگاری با عوالم بی پروایی چه مشابهتی دارد؛ شنیدن واعظ کجا و شنیدن آوای رباب کجا.
کلمه رند در حافظ بسیار آمده و می‌توان گفت که از کلمات کلیدی است. مجموعاً باید گفت رند را به کسی اطلاق میکنند که زیرک، لاابالی، بی قید به آداب و رسوم عمومی و اجتماعی باشد. کسی که بی‌توجه به جو ومحیط حداکثر بهره را از حیات گذرا برگیرد.
سماع: « در لغت به معنی شنیدن است. چنانکه گویند سماع حدیث، سماع قرآن. اما در اصطلاح صوفیه عبارتست از آواز خوش و آهنگ دل انگیز و بطور مطلق قول و غزل . آنچه ما امروز از آن به موسیقی تعبیر می‌کنیم.» شاعر با توجه به دو معنی مذکور کلمه سماع را طوری به کاربرده که طنزی در بر دارد. یعنی از سماع وعظ ما را به یاد معنی دیگر سماع که موسیقی است می‌اندازد و بلافاصله نغمه رباب
را می‌آورد و به آن سو توجه میدهد.
نغمه: صدای خوش، لحن یا آواز.
رَباب: در تداول رُباب، سازی است رشته ای که با کمانه (آرشه) تواخته میشود و یکی از انواع آن کمانچه است. صورت تکامل یافته آن ویلن امروزی است.
خلاصه معنی بیت این که عوالم رندی و بی پروایی با عوالم تقوی و پرهیزگاری قابل تلفیق نیست و نسبت این دو به یکدیگر مثل نسبت شنیدن موعظه است با شنیدن موسیقی.

۴-دل دشمنان از روی دوست چه درک میکند؛ میان چراغ مرده و شمع درخشان آفتاب فرق بسیار است.
می‌گوید دل دشمن بر اثر کینه تیره است، نمی‌تواند از روی درخشان دوست چیزی درک کند و به فیضی برسد. قیاس میان این دو، مثل قیاس میان چراغ خاموش و شمع روشن آفتاب است – دل دشمن شمع مرده و روی دوست آفتاب درخشان است.

۵-وقتی خاک آستان در خانه شما سرمه چشم ماست؛ بفرمایید از این آستان کجا برویم.
کحل: کوبیده سنگ سیاه رنگی است که برای تقویت به چشم می‌کشیده‌اند. سرمه.
بینش: رویت و در بیت به معنای چشم آمده است.
جناب: درگاه ، آستان.
می‌‌گوید وقتی خاک آستان در خانه شما برای ما خاصیت سرمه را دارد و سبب تقویت بینایی ما می‌شود، از در خانه شما به کحا برویم. ناگزیر سر بر آستانه در خانه شما می‌گذاریم تا آن خاک در چشم ما برود.

۶-به سیب زنخدان نگاه مکن و مراقب باش که در این راه چاه وجود دارد؛ ای دل من با این شتاب کجا می‌روی.
زنخدان یا زنخ: چانه: سیب زنخدان: چانه‌ی زیبا مثل سیب. چاه زنخدان: گودی میان لب زیرین و چانه.
تکرار کجا در مصراع دوم برای اظهار شگفتی است.
می‌گوید وقتی به سوی سیب زنخدان معشوق می‌روی توجه داشته باش در چاه زنخدان نیفتی؛ و مقصود اینکه هنگامی که متوجه زیبایی معشوق هستی از آفات و گرفتاری‌های راه عشق غافل مباش.

۷-روزگار وصال، که آرزو دارم همیشه به خوبی از او یاد شود، گذشت. آن ناز و کرشمه معشوق و آن عتاب و تندی کجاست.
می‌گوید روزگار وصال که ذکر خیرش برقرار بماند، گذشت؛ آن عوالم که گاهی ناز و کرشمه و گاهی برخورد و تندی میان ما و محبوب بود، کجا رفت.
سودی تذکر اکید داده که «یاد» بدون اضافه به «خوش» خوانده شود و در این صورت معنی این می‌شود که یاد بر روزگار وصال خوش باد، که معنی درستی ندارد. اما «یادِ خوشش باد» را ذکر خیرش برقرار باد معنی میکنیم.

۸-ای دوست آرام و خواب از حافظ توقع مدار؛ قرار چیست، صبر و تحمل چه چیز است و خواب کجاست.
و بدین ترتیب غزل که با اظهار بی پروایی نسبت به صلاح کارِمن خراب آغاز می‌شود، در سرگشتگی و بی‌قراری پایان می‌پذیرد.

——————————————-

غزل شماره شش
۱-اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
۲-بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت
کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را
۳-فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را
۴-ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را
۵-من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
۶-اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم
جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را
۷-نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند
جوانان سعادتمند پند پیر دانا را
۸-حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
۹-غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

وزن غزل: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم(

۱-اگر آن معشوق نکوروی شیرازی رضای خاطر ما را به دست آورد؛ شهرهای سمرقند و بخارا را به عنوان هدیه تقدیم خال سیاهش می‌کنم.
ترک: در زبان فارسی سمبول معشوق زیباست و ترک شیرازی یعنی زیباروی شیرازی.
خال هندو را به دو گونه می‌توان معنی کرد: یکی خالی که به رسم هندوان برگونه می‌گذارند و دیگر خالی که مثل هندو، سیاه است و بیشتر همین معنی مراد است.
سمرقند و بخارا از شهرهای عمده ترکستانند که در دوران‌های اسلامی به آبادانی و ثروت و داشتن مردم خوبروی شهرت داشتند.
حاصل معنی اینکه اگر آن محبوب شیرازی به تمنیات دل من تسلیم شود، در برابر خال سیاه او، که نقطه کوچکی از مجموعه زیبایی‌های اوست، شهرهای سمرقند و بخارا را تقدیم او می‌کنم.
در بعضی روایات تاریخ آمده که در ملاقاتی که میان امیرتیمور و خواجه حافظ در شیراز صورت گرفته، موضوع این بیت از جانب فاتح مطرح و مورد اعتراض واقع شده است. نخستین بار دولتشاه سمرقندی سمرقند داستان این ملاقات را نوشت. دکتر غنی آن را رد نمیک‌ند و می‌گوید«اگر راست بدانیم و امر تاریخی بشماریم و مثل غالب قصه‌هایی که از روی مضامین غزل‌های خواجه ساخته شده است نباشد، باید فرض کنیم که در اواخر همین سال هفتصد و هشتاد و نه واقع شده است. علی بن الحسین الواعظ الکاشفی المشتهر به البیهقی در کتاب لطائف الطائف که در سال نهصد و سی و نه به نام شاه محمد سلطان تصنیف نموده در باب نهم … می‌گوید «چون امیر تیمور ولایت فارس را مسخرکرد و به شیراز آمد و شاه منصور را بکشت، خواجه حافظ شیرازی را طلبید واو همیشه منزوی بود و به فقر و فاقه می‌گذرانید. سید زین‌العابدین جنابذی که نزد امیر تیمور قربی تمام داشت و مرید خواجه حافظ بود، او را به ملازمت امیر تیمور آورد. امیر دید که آثار فقر و ریاضت بر او ظاهر است. گفت ای حافظ من به ضرب شمشیر تمام روی زمین را خراب کرده تا سمرقند و بخار ا را معمور کردم و تو به یک خال هندی می‌بخشی…. خواجه حافظ گفت، از این بخشندگی‌هاست که بدین فقر و فاقه افتاده‌ام. امیر تیمور خندید و برای حضرت خواجه وظیفه لایق تعیین کرد.» در هر حال دلیلی بر تکذیب این قضیه نداریم، بلکه قرائن و مؤیداتی نیز موجود است.
در مجمل فصیحی آمده است که تیمور دو بار شیراز را به تصرف آورد. یک باردر ۷۸۹ ق؛ یعنی سه سال پیش از مرگ حافظ و بار دوم در ۷۹۵ ق یعنی سه سال بعد از مرگ حافظ. به این حساب ملاقات تیمور با حافظ باید در سال ۷۸۹ ق انجام شده باشد.

۲-ساقی آن چه از می در شیشه باقی مانده به من بده؛ زیرا صفای کناب آب رکناباد و گردش شادمانه مصلا را در بهشت نخواهی یافت.
می باقی: یعنی باقیمانده می چنانکه در این بیت خواجو:
شبست و خلوت و مهتاب و ساغر ای بت ساقی بریز خون صراحی بیار باده باقی
رکناباد: «یا آب رکنی یا آب رکن الدوله، قناتی است که در حدود ۸ کیلومتری شیراز از دامنه کوه بَمو سرچشمه می‌گیرد. این قنات در سال ۳۳۸ هجری قمری در یک فرسنگ و نیمی شیراز توسط رکن‌الدوله احداث شد. آب آن در تنگ الله اکبر حدود یک و نیم کیلومتری شیراز آفتابی می‌شده است. این آب دشت مصلا را آبیاری می‌کرده است… آب رکن آباد بتدریج خشکیده است و امروز بیش از رشته باریکی نیست.»
گلگشت: مرحوم مینوی معتقد بود که گلگشت معنای درستی ندارد و این کلمه غلط خوانده گلکشت است و جوکِشت و گندم کِشت را شاهد بر صحت نظر خود می‌آورد. دکتر خانلری نیز این نظر را تأیید می‌کند. به گمان نگارنده، لفظ گل گرچه اسم است ولی به اعتبار اوصاف خود گاهی صفت واقع می‌شود. چنانکه در ترکیبات گلبانگ و گلخند ….. دیده می‌شود و در این حالت زیبا مثل گل معنی می‌دهد. در گلگشت هم اگر گل را صفت گشت بگیریم – نه اسم گل سرخ – می‌توان آن راپذیرفت و گشتی مثل گل زیبا معنی کرد. به هر حال این کلمه پیش از حافظ در ادب فارسی استعمال داشته است. باباطاهر می‌گوید:
بهار آمد به صحرا و در و دشت
جوانی هم بهاری بود و بگذشت
سرقبر جوانان لاله رویه
دمیکه مهوشان آین به گلگشت

لغت نامه دهخدا «گلگشت مصلا» را به مثابه اسم خاص، نام تفرجگاهی در شیراز ذکر کرده است و دکتر معین می‌نویسد: « چون علاقه حضرت خواجه بدان موضع بسیار بود، هم در آنجا به خاکش سپردند و «خاک مصلی ـ حسن اتفاق را ماده تاریخ وفاتش گشت؛ یعنی ۷۹۱ رحمهالله علیه»
حاصل سخن اینکه شاعر در کنار گلگشت مصلا و آب رکناباد به تفرج مشغول است و از ساقی می‌خواهد که آنچه از مجلس پیشین می در شیشه باقی مانده برای او بیاورد.
«در جنت نخواهی یافت» یک معنای حقیقی دارد و آن اینکه در واقع در بهشت نه آب رکناباد وجود دارد و نه گلگشت مصلا؛ و معنای کنائی آن اینکه به صفا و زیبایی این آب و این گلگشت، آبی و جائی در بهشت وجود ندارد که مقایسه ترجیحی است و مزیت به آب رکناباد و مصلای شیراز داده شده.

۳-داد و فغان که این زیبارویان گستاخ که با حرکات شیرین خود در شهر آشوب بپا می‌‌‌کنند؛ چنان صبر از دل من بردند که غلامان ترک خوان یغما را.
لولی: لطیف، ظریف، نازک. «مردم چادرنشین که ظاهراً اول بار در زمان بهرام گور تقاضای این پادشاه، عده‌ای حدود چهار هزار نفر برای خوانندگی و نوازندگی از هند به ایران آمدند. فردوسی از آنها به عنوان لوری نام می‌برد.»
شوخ: بی شرم، شاد و شنگول، دزد و راهزن.
خوان یغما: به گفته دکتر زرین کوب: «سفره عام بوده است که غالباً سلاطین و حکام درایام عید مخصوصاً عید قربان می‌چیده‌اند و عوام و محتاجان آن را غارت می‌کرده‌اند.. وصف یک همچون خوانی به مناسبت عید فطرآمده است که در بغداد خوانی بزرگ به وسعت سیصد در هفت ذرع چیدند و بعد از نماز فطر که خلیفه خواند، مردم خوان را غارت کردند.» و ترکان مقصود غلامان ترک است که در اینگونه غارتگری‌ها پیشگام بودند.
حاصل معنی اینکه همانطور که ترکان خوان یغما را غارت میظکنند، زیبارویان آشوبگر صبر دل مرا به یغما بردند.

۴-زیبایی یار نیازی به عشق ناقص و ناتمام ما ندارد؛ چهره زببا را احتیاجی به آب و رنگ و خط و خال نیست.
جمال: نیکو صورت و نیکو سیرت بودن. زیبایی.
با توجه به این نکته که عرفا معتقدند عشق عاشق است که سبب جلوه و کمال زیبایی معشوق می‌گردد. می‌گوید عشق ما در حد کمال نیست. از این رو جمال یار که در کمال زیبایی است، نیازی به این عشق ناتمام ندارد. همانطور که روی زیبا نیازی به آب و رنگ و خط و خال ندارد. به عبارت دیگر جمال یار فی نفسه آراسته است و نیازی به این ندارد که با این عشق ناتمام، جلوه‌گری پیدا کند و مراد از عشق ناتمام، عشقی است که با مدح و تحسین معشوق پایان یابد و به مراحل ایثار و فداکاری نرسد.

۵-من می‌دانستم که آن حسن روزافزون یوسف سرانجام سبب خواهد شد که عشق، زلیخا را از پس پرده شرم و عفت بیرون آورد.
زلیخا: «در روایات اسلامی نام زنی است که گویند زوجه پوطیفار (عزیز مصر) بود و نسبت به یوسف اظهار عشق کرد … نام زلیخا در قرآن نیامده… مع ذالک در کتب میدراش نام این زن زلیخا و منشأ روایات اسلامی نیز ظاهراً همان است. تفصیلات حکایت عشق زلیخا به یوسف، از طریق کتب میدراش و تلمود وارد روایات اسلامی شده است و در قرآن نیز – بدون ذکر نام زلیخا – آمده است.»
خلاصه داستان اینکه یوسف و زلیخا دارد، چنانکه در قرآن در سوره یوسف آمده. خلاصه داستان اینکه یوسف که در دربار عزیزمصر جزء غلامان بود، به سبب حسن و زیبایی بی حد مورد توجه و علاقه زلیخا زوجه پوطیفار قرار می‌گیرد، زلیخا شرم و حیا را کنار می‌گذارد و بی پروا به او اظهار عشق می‌کند. به گفته سعدی:
زلیخا چو گشت از میعشق مست به دامان یوسف درآویخت دست
و چون یوسف از پذیرفتن این رابطه عشقی ابا می‌کند، براو تهمت نهاده اورا به زندان می‌افکند.
حاصل معنی اینکه از آنچه درآغاز داستان یوسف، در شرح زیبایی او خواندم، یقین داشتم که زلیخا در برابر جمال او نمی‌تواند پرهیزگاری خود را محفوظ دارد – جلوه جمال بر شرم و حیا غلبه می‌کند.

۶-به من بد گفتی و راضی هستم، خدا ترا ببخشاید، خوب گفتی؛ زیرا ازلب و دهان شیرین سرخ فام جواب تلخ زیبنده است.
عفاک الله: خدا ترا ببخشاید.
خا: از فعل خائیدن به معنی به نرمی جویدن است و «لب لعل شکر خا» مقصود لب سرخ معشوق است که هر سخنی که از آن بیرون بیاید، مثل شکر شیرین است. یا سخن گفتن او شکر جویدن یا شکر خائیدن است.
می‌گوید اگر چه به من جواب تلخ دادی، ترا می‌بخشم؛ زیرا جواب تلخ از دهان شیرین تو بر من ناگوار نیست.

۷-نصیحت گوش کن عزیز من؛ زیرا جوانان سعادتمند پند پیر دانا را از جان عزیزتر می‌دارند.
یعنی تو اگر می‌خواهی سعادتمند شوی، پند من پیر دانا را گوش کن.

۸-از مطرب و میس خن بگو و در پی گشودن اسرار کائنات مباش؛ زیرا معمای وجود را کسی با فکر و فلسفه حل نکرده و حل نخواهد کرد.
حکمت: دانایی، دانش، معرفت به حقایق اشیاء به قدر طاقت بشری، فلسفه.
خطاب به کسانی است که می‌خواهند از طریق عقل و فلسفه، مسائل ماوراءالطبیعه را حل کنند. عرفا معتقدند عقل انسان، که مبتنی و محدود بر حواس ظاهر است، ****و شناسایی محدودی دارد و نمی‌تواند براسرار خلقت، که نامتناهی است، محیط شود. همین ایرادی است که هگل بر فلسفه یوانانی وارد می‌کند: «حکمت یوانانی می‌خواهد نامتناهی را در متناهی بگنجاند». دور نیست که مراد شاعر از حکمت در بیت همین حکمت یونانی باشد. چنانکه دربیت زیر نیز از حکمت، به قرینه افلاطون، به همین مکتب فلسفی نظر دارد:
جز افلاطون خم نشین شراب سر حکمت به ما که گوید باز

۹-حافظ، غزل گفتی و مروارید سفتی – نکته های سربسته را گشودی؛ اکنون بیا و به آهنگ خوش بخوان، تا آسمان گردن بند ثریا را به عنوان نثار بر شعر تو بیفشاند.
سفتن: سوراخ کردن؛ و در سفتن: سوراخ کردن مروارید. کنایه از سخن گرانبها گفتن ، معانی دشوار را بیان کردن.
فلک: آسمان و کنایه از قدرت الهی.
عِقد: گردن بند.
ثریا: پروین، شش ستاره کوچک نزدیک به هم که آن را به گردن بند یا خوشه انگور تشبیه می‌کنند. ارزقی گوید:
دوش در گردن شب عقد ثریا دیدم نوعروسان فلک را به تماشا دیدم
غزل‌های خود را به مروارید سفته تشبیه کرده، به خود می‌گوید آنها را به نوای خوش بخوان تا آسمان مجذوب زیبایی آنها شود و مجموعه ستاره های ثریا را که مثل گردن بندی است، به عنوان هدیه بر شعر تو نثار کند.

——————————————-

غزل شماره هفت

۱-صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را
۲-شکرفروش که عمرش دراز باد چرا
تفقدی نکند طوطی شکرخا را
۳-غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل
که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را
۴-به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر
به بند و دام نگیرند مرغ دانا را
۵-ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست
سهی قدان سیه چشم ماه سیما را
۶-چو با حبیب نشینی و باده پیمایی
به یاد دار محبان بادپیما را
۷-جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب
که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را
۸-در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ
سرود زهره به رقص آورد مسیحا را

وزن غزل: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

۱-بادصبا با لطف و نرمی به آن آهوی زیبا بگو؛که ما به خاطر تو سرگشته کوه و بیابان شده ایم.
سر دادن: رها کردن،حیوانی رت در بیابان رها کردن.
رعنا در فارسی به معنی مطلق زیبا و خوش قامت است.
محبوب خود را به مناسبت زیبایی چشم وحرکات و تناسب اندام به غزال تشبیه کرده می گوید عشق این غزال آن گونه دیوانه ام کرده،که سر به کوه و بیابان گذاشته امو از باد صبا که به جانب شهر می وزد می خواهد تا حال او را به آن محبوب غزال مانند بگوید.
نکته در این است که شاعر که باید در شهر باشد،در کوه و بیابان است و غزال که باید در بیابان باشد، در شهر.

۲-نمی دانم چرا شکر فروش، که عمرش دراز باشد؛از طوطی شکر خا حالی نمی پرسد.
شکر فروش: کسی که شکر می فروشد و مجازاً یار شیرین سخن یا شیرین لب است.
تفقد: جویا شدن، دلجویی کردن.
خا: از فعل خاییدن به معنی جویدن،خراشیدن.وشکر خا که صفت طوطی است یعنی شکننده و جونده شکر.
شکر در گذشته به معنی جسمی سخت مثل قند بوده که شکستن آن نیاز به دندان یا وسیله محکمی داشته است؛ و طوطی شکر خا،خود شاعر است به مناسبت سخن شیرین که در دهان دارد.از یار شیرین لب گله دارد که چرا از شاعر که مثل طوطی ، عاشق شکر و شیرینی است حالی نمی پرسد – بوسه شکرینی به اون هدیه نمی کند، یا کلام شیرین نمی گوید.

۳-ای گل، گویا غرور زیبایی اجازه نمی دهد که از بلبل شوریده احوالی بپرسی.
می گوید زیبایی مورد تحسین مردم قرارت داده تحسین ها غروری در تو ایجاد کرده که توجه نداری از عاشق شوریده خود حالی بپرسی.

۴-دل مردم بصیر وهوشیار را با خلق خوش و نرمخویی می توان بدست آورد؛مرغ دانا را با دانه و دام نمی توان گرفت.
خلق: روش و اخلاق پسندیده.
مرغ دانا یا مرغک دانا یعنی مرغ هوشیار و کنایه از سیمرغ و طوطی نیز هست،ولی گمان نمی رود که در بیت اشاره به اینها داشته باشد،زیرا مفهوم کلی دانایی و بصیرت مطرح است و همان معنای لغویمرغ دانا برای ادای این معنی کفایت می کند.
می گوید مردم بصیر و صاحب نظر با محبت و خلق خوش مجذوب می شوند،به نیرنگ نمی توان آنهارا به دست آورد،چنانکه پرنده زیرک از دام می گریزد و با دام و دانه صید نمی شود.
ظبط خانلری و نسخه بدلهای ان «به بند و دام نگیرند…» است.ظبط ما بر اساس حافظ قدسی انجام شده است،زیرا بند و دام در واقع تکرار یک معنی است.

۵-نمی دانم چرا در وجود انها که قد و بالای زیبا، چشم سیاه و چهره مثل ماه دارند،روش آشنایی و رفاقت دیده نمی شود.
رنگ آشنایی: حالت یا نمود آشنایی.

۶-وقتی با دوستان می نشینی و باده گساری می کنی؛دوستانی را که به کارهای بی نتیجه می پردازند،به یاد داشته باش.
بادپیما: کسی که کار بیهوده و عبث می کند.
می گوید هنگامی که با دوستان باده می نوشی،دوستان خیال پرداز را که از لذت ها بی خبرند، بیاد آور.

۷-بر زیبایی تو غیر از این نمی توان ایرادی گرفت؛که بر آن روی زیبا نشانه کوچکی از مهر و وفا نیست.
خال: نشانه،اثر کوچک،نقطه سیاهی که نمودار زیبایی است. و مراد از خال مهر و وفا در بیت اثر و نشانه کوچکی از مهر و وفاست.
می گوید همچنان که خال صورت را زیبا می کند،نشانه ای از مهر و وفا نیز بر جمال می افزاید و جمال تو تنها همین عیب را دارد که خالی – نشانه کوچکی – از محبت در ان نیست.
مصراع اول بیت چنانکه علامه قزوینی یادآوری کرده،تقریبا لغت به لغت از این بیت سعدی تضمین شده است:
جز این قدر نتوان گفت بر جمال تو عیب که مهربانی ازآن طبع و خو نمی آید
ضبط مصراع دوم در حافظ خانلری و قزوینی «وضع مهر ووفا نیست» است، و ضبط ما بر اساس حافظ قدسی صورت پذیرفته است.

۸جای تعجب نیست اگر آواز زهره با کلمات شعر حافظ، عیسی مسیح را در آسمان به رقص آورد.
سماع: شنوایی، آواز،سرود.
زهره: «منجمان احکام نجوم این ستاره را «کوکب زنان و مردان و مخنثان و اهل زینت و تجمل و لهو و شادی و طرب و عشق و ظرافت و سخریه و سوگند دروغ نام داده اند…
نام دیگر زهره ناهید است و در اساطیر یونان بنام آفرودیت و نزد رومیان ونوس الهه عشق بوده است. نام دیگر آن بیدخت است و آن را مطربه فلک نیز نامند. »
سماع زهره: ساز و آواز زهره.
مسیحا: مسیح است که به گفته دکتر غنی «الف آن از عرب های بین النهرین مسیحی قبل از اسلام است. در زبان سریانی مسیح را مسیحا می گویند» و او به اعتقاد مسیحیان به آسمان رفته است. در باب رفتن مسیح به آسمان رجوع شود به نسا (۴) آیات ۱۵۷و۱۵۸٫
شاعر مسیح را سمبل پاکی و طهارت و زهره را نماد نشاط و طرب انگیزی تلقی کرده، در جذابیت و تٲثیر سخن خود می گوید اگر زهره در آسمان آوازی بخواند که کلمات آن از غزل های حافظ باشد شگفت آور نیست که عیسی مسیح – آن نماد طهارت – را به رقص آورد.

—————————————

غزل شماره هشت

۱-به ملازمان سلطان که رساند این دعا را
که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را
۲-ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناهم
مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را
۳-مژه سیاهت ار کرد به خون ما اشارت
ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا
۴-دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی
تو از این چه سود داری که نمی‌کنی مدارا
۵-همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایان بنوازد آشنا را
۶-چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی
دل و جان فدای رویت بنما عذار ما را
۷-به خدا که جرعه‌ای ده تو به حافظ سحرخیز
که دعای صبحگاهی اثری کند شما را

وزن غزل: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)

۱-چه کسی به آنها که ملازم خدمت سلطان هستند این دعا را می رساند؛ که به شکر اینکه پادشاه هستی با بیچارگان بی مهری مکن.
دعا: نیایش، مدح و ثنا ، سلام.
ملازمان: همراهان، نوکران، خدمتکاران.
برای اینکه من باب ادب، مستقیما به سلطان پیام نداده باشد به ملازمان سلطان پیام می دهد تا به سلطان بگویند که به شکر اینکه پادشاه هستی گدا را از پیش خود مران. این معنی که ملازمان به سلطان بگویند در زمینه سخن مستتر است. زیرا مسلما آنکه نباید به شکر پادشاهی گدا را از نظر براند سلطان است، ملازمان سلطان نیستند.

۲-از مدعی که چون دیو از عواطف انسانی عاریست به خدا پناه می برم؛ شاید آن شهاب ثاقب این ستاره کوچک را یاری دهد.
رقیب: نگاهبان، مراقب؛ چون دو شخص عاشق یک تن یا یک چیز باشند هر یک را رقیب دیگری نامند؛ و در حافظ غالبا به معنای مخالف، مدعی و بدخواه آمده است.
شهاب: درخش آتش، پاره ای از آتش؛ و مناسبت آن با دیو چنانکه در آیه ۱۸ از سوره حجر آمده، این است که چون شیطان از زمین قصد آسمان کند فرشتگان به تیر آتشین وی را بزنند و از صعود ممانعت کنند. پس شهاب ثاقب همان تیر آتشین است.
سها: ستاره کوچکی است در آسمان، نماد خردی بسیار و نور اندک، چنانکه در این بیت ناصر خسرو آمده :
معروف ناپدید سها بود بر فلک من بر زمین کنون به مثال سها شدم
سهیل و سها را شاعران از روی صنعت تضاد فراوان به کار برده اند. سهیل را به خاطر روشنی و سها را به خاطر نور اندک:
تا بتابش نبود نجم سها همچو سهیل
تا بخوبی نبود هیچ ستاره چو قمر
“فراخی”
شاعر رقیب را به دیو یا آن شیطان که به آسمان می رود تشبیه کرده و خود را به ستاره کوچک. می گوید هنگامی که دیو به آسمان می آید به خدا پناهنده می شوم تا با آذرخش شهاب او را بزند و مرا که ستاره ضعیفی هستم از شر او محفوظ دارد.

۳-نگار من، اگر مژه سیاهت با اشاره دستور قتل ما را داد؛ متوجه فریبکاری او باش و کار غلط مکن.
مقصود اینکه اگر چشم تو با عشوه گری قصد کشتن ما را داشت، تو سنگدل مباش، فریب مخور و ما را مکش که کار درستی نیست.

۴-وقتی گونه ها را بر افروخته می کنی دل خلق عالم را می سوزانی؛ برای تو چه فایده دارد که با مردم مدارا نمی کنی.
عذار: موی گونه است و همان خط سبز با خط چهره که در اشعار فارسی می آید؛ اما در حافظ و مجموعا در ادب فارسی، غالبا به معنای چهره، گونه به کار برده می شود؛ چنانکه در بیت مورد بحث جز گونه معنای دیگری نمی توان به آن داد، زیرا “عذار بر فروزی” کنایه از چهره را آراشی کنی است.

۵-تمامی شب را به این امید می گذرانم که نسیم صبح از آشنایی برایم پیام محبت بیاورد، تا مایه نوازش و تسلای خاطرم گردد.
همه شب: تمامی و سراسر شب، تمام آن شب، این تعبیر در نظم و نثر قرون پنجم تا نهم فراوان دیده می شود…مختاری غزنوی گوید:
شب همه شب کبک زعفران چرد از کوه
روز همه روز از آن بخندد چندان

۶-محبوب من چه قیامتی براه انداختی که چهره مثل ماه روشن و قد و بالای مثل سرو دلربای خود را به عاشقان نشان دادی.
قیامت: روز رستاخیز، و قیامت کردن یعنی شور و غوغا و هنگامه برپا کردن.
مصراع دوم در نسخه خانلری و قزوینی و بدلهایشان “دل و جان فدای رویت بنما عذار ما را” است که در این صورت معنی این می شود: چه شور و غوغایی به پا کردی که روی خود را به عاشفان نشان دادی، دل و جان فدای روی تو، چهره خود را به ما نشان بده. ضعف این ضبط این است که باید مفهوم رویت را پیش از نمودی در مصراع اول محذوف بدانیم، به علاوه از لحاظ معنی نیز شاعر خود را از عاشقان جدا می سازد. ضبط ما بر اساس حافظ قدسی است که روشن و بی نقص است.

۷-به خدا قسمت می دهم که به حافظ سحر خیز جرعه ای شراب بده؛ زیرا دعایی که صبحگاه در حق شما کند موثر و مستجاب خواهد شد.
مقصود اینکه حافظ صبح خیز و دعا خوان است و دعایی که به تو می کند به اجابت خواهد رسید.

—————————————

غزل شماره نه

۱-ساقیا برخیز و درده جام را
خاک بر سر کن غم ایام را
۲-ساغر می بر کفم نه تا ز بر
برکشم این دلق ازرق فام را
۳-گر چه بدنامیست نزد عاقلان
ما نمی‌خواهیم ننگ و نام را
۴-باده درده چند از این باد غرور
خاک بر سر نفس نافرجام را
۵-دود آه سینهٔ نالان من
سوخت این افسردگان خام را
۶-محرم راز دل شیدای خود
کس نمی‌بینم ز خاص و عام را
۷-با دلارامی مرا خاطر خوش است
کز دلم یک باره برد آرام را
۸-ننگرد دیگر به سرو اندر چمن
هر که دید آن سرو سیم اندام را
۹-صبر کن حافظ به سختی روز و شب
عاقبت روزی بیابی کام را

وزن غزل: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

۱- ساقیا برخیز و جام شراب بده؛ غم روزگار را خوار و زبون ساز و زیر خاک مدفون کن.
درده از دردان به معنی دادن ، عطا کردن.
جام گر چه به معنی مطلق جام، پر یا خالی است، معمولا به معنی جام پر، یا کنایه از مظروف آن شراب است.
خاک بر سر کردن مجازا به معنای پست و زبون گردانیدن و خاک بر سر غم ایام کردن، غم روزگار را ناچیز و بی مقدار تلقی کردن است.
خلاصه معنی اینکه ساقی شراب بده تا غم روزگار در نظرم پست و حقیر جلوه کند.

۲ -پیاله می را به دستم بده تا این دلق کبود رنگ را از سر بیرون بکشم.
ساغر لغت فارسی است به معنی جام.
دلق «که اینهمه در اشعار و کتب صوفیه وارد شده همه جا به معنی لباس صوفیه است؛ یعنی خرقه ای که روی همه لباسها می پوشیده اند و ظاهر پشمی بوده است. دلق یا ساده بوده، یا .صله داشته که در آن صورت دلق مرقع می گفته اند و یا رنگ به رنگ بوده که دلق ملمع می گفته اند. در بین صوفیه ی اسلام رنگ دلق همیشه کبود و سیاه بوده و دلق ازرق گفته می شده».
دلق لباس جلو باز نبوده و بدین جهت بایستی آن را از سر خود بیرون بیاورند یا بپوشند و چنین است که می گوید تا ز سر بر کشم؛ در فرهنگ البسه مسلمانان آمده است «دلق لباس فقیران ، درویشان و داعیه دارای مقام ولایت است. بقول سیوطی (به نقل منتخبات عربی، جلد دوم، صفحه ۲۶۷) قضات و علما دلقی فراخ و جلو بسته می پوشیدند که مدخل آن بر روی شانه قرار داشت و خطبا «یک دلق گرد و چرخی برنگ سیاه، رنگ مخصوص سلسله عباسیان» را بتن می کردند.»
می گوید پیاله را به دستم بده تا بعد از نوشیدن مست و بی پروا شوم و این خرقه کبود رنگ را که نشان صوفیگری- صوفی نمائی مزورانه – است از تن خود درآورم و از زهد و ریا دور شوم.

۳ -گر چه نزد عاقلان سبب بدنامی می گردد؛ ما پای بند نام و ننگ نیستیم.
دنباله بیت قبلی است که سخن از ساغر می بود، می گوید گر چه ساغر می را عاقلان مایه ی بدنامی می دانند ما مقید به این سخنان نیستیم.

۴ -باده بده، چقدر کبر و غرور ؛ خاک بر سر جسم انسانی که سرانجام خوشی ندارد.
خاک بر سر در معنای اصطلاحی خود برای تحقیر آمده و در عین حال در معنی حقیقی خود، یعنی مدفون شدن جسم زیر خاک، نیز صادق است.
نَفس: تن، جسد، کالبد، شخص انسان، ذات.
فرجام به معنی پایان است؛ و نافرجام آنچه پایان ناخوش دارد، در بیت اشاره به مردن و پایان زندگی است، که با خاک بر سر کردن یعنی مدفون کردن، ارتباط و علاقه معنی پیدا می کند.
می گوید شراب بده و غرور و خودبینی را کنار بگذار. این وجود با عاقبت ناخوشش خوار و ذلیل باد

۵ -آهی که مانند دود از سینه ی نالان من بیرون می آید؛ این گروه دلمرده ی بی تجربه را سوزانید.
افسرده: پژمرده، یخ بسته.
مقصود اینکه سخنان سوزناک من دل افسردگان بی تجربه را سخت متاثر کرد.

۶-کسی را از خاص و عام محرم را ز دل آشفته و عاشق پیشه خود نمی بینم.
شیدا: آشفته، شیفته، مجنون، عاشق.

۷ -به محبوبی آرام بخش دل تعلق خاطر یافته ام؛ محبوبی که یکباره قرار و آرام را از دل من برده است.
میان دلارام در مصراع اول و آرام دل بردن او در مصراع دوم تناقض معنی وجود دارد، زیرا دلارام یعنی آنکه وجودش به دل آرام می دهد، پس چگونه آرام دل شاعر را ربوده است. و حل نکته بدین صورت است که می خواهد بگوید محبوب در مورد حافظ بر خلاف روش معمول خود عمل کرده. چنانکه در این بیت:

این قصه عجب شنو از بخت واژگون
ما را بکشت یار به انفاس عیسوی
می گوید آنکه بنا بر معمول مایه آرام دل است، آرام دل مرا ربوده است.

۸ -هر کس که آن محبوب خوش قد و بالا و اندام مثل نقره سپیدش را دید، دیگر به سرو چمن نگاه نخواهد کرد- قد و بالای سرو در نظرش حقیر می آید.

۹ -حافظ ، شب و روز تحمل سختی کن؛ سرانجام روزی به آرزوی خودخواهی رسید.

——————————————-

غزل شماره ده
۱-گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب
۲-گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب
۳-خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب
۴-ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست
خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب
۵-می‌نماید عکس می در رنگ روی مه وشت
همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب
۶-بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت
گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب
۷-گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب
۸-گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند
دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

۱-گفتم ای خوبرویی که بر همه خوبان سلطنت داری، بر من که در دیار شما غریبم رحم کن؛ گفت غریب ناتوانی که دنبال دل خود برود گمراه می‌شود.
به عبارت دیگر: گفت تو غریبی و بی نوا، به عوض آنکه دنبال پناهگاهی برای زندگی خود باشی به دنبال دلت رفته‌ای، یقیناً سرگردان خواهی شد.

۲-به او گفتم لحظه‌ای از حرکت بایست، گفت معذورم؛ زیرا آنکه در خانه خود بزرگ شده تحمل غم این عده غریب را ندارد.
می‌گوید به او گفتم لحظه‌ای نزد من توقف کن، گفت معذورم چون من در خانه خود پرورش یافته‌ام و غم غربت نچشیده‌ام، از این رو تحمل غم غریبانی مانند تو را ندارم.

۳-ناز پرورده‌ای که بر پوستین سنجاب مخصوص سلطان آرمیده، چه غم دارد که غریبی بر خس و خاشاک بخوابد و به جای بالش سر بر سنگ خارا بگذارد.
سنجاب: حیوانی مثل سمور به رنگ خاکستری، که پوست آن بسیار گرانبها است.
سنجاب شاهی: پوستین یا تشکچه‌ای از پوست سنجاب که برای شاهان ساخته شده باشد.
خاره: سنگ سخت، خارا.

۴-ای کسیکه جان آشنایان بسیاری در زنجیر زلفت اسیر است؛ آن خال سیاه بر چهره ات خوب غریب افتاده.
می‌گوید با آنکه جان آشنایان بسیاری در زنجیر زلفت اسیر است، خال سیاه بر صورت پر آب و رنگت خوب غریب و تنها افتاده است.
غریب را می‌توان شگفت‌آور و تحسین‌آمیز معنی کرد یعنی خال با رنگ سیاهش میان رنگ‌های صورتت به وضع تحسین‌آمیزی قرار گرفته است. ولی به قرینه آشنا در مصراع اول معنای بیگانه نزدیکتر است.

۵-عکس شراب بر رنگ گونه مثل ماهت جلوه‌ای شگفت‌آور دارد، گویی برگ ارغوان به روی صفحه نسرین افتاده است.
برگ نسرین سفید و لطیف است و به این جهت صورت مهتابی یار را به آن ماننده کرده؛ و برگ ارغوان قرمز شرابی، که عکس می در روی یار به آن تشبیه شده است.
می‌گوید انعکاس سرخی شراب بر صورت مهتابی رنگت مثل این است که برگ ارغوان روی گل نسرین افتاده باشد؛ رنگ سرخ و سفید لطیفی به وجود آورده است.

۶-موی، گرد صورتت حال غریبی دارد، گویی مورچه دور صورتت را گرفته؛ اگر چه در نگارستان وجود خط سیاه تعجبی ندارد.
غریب: بی همتا، قابل تحسین، بیگانه.
نگارستان: کارگاه نقاشی.
روی معشوق را به مناسبت نقش و نگار آن به نگارستان و موی گرداگرد آن را به خط مورچگان تشبیه کرده، می‌گوید این موی سیاه به طور تحسین‌آمیزی گرد صورتت قرار گرفته، گر چه در نمایشگاه نقاشی – صورتت – وجود خط سیاه، شگفت‌آور نیست.

۷-گفتم ای کسیکه زلف سیاهت مثل شب مردم غریب تیره و ظلمانی است؛ وقتی من غریب سحرگاه ناله و زاری می‌کنم، از تأثیر آهم بر حذر باش.
شام غریبان: شب اول که در غربت بگذرانند، شب یازدهم محرم، به مناسبت شهادت شهدای کربلا و غربت اهل بیت حسین (ع).
شبرنگ: دارای رنگ تیره و تار مانند شب، سیاه.

۸-گفت حافظ، آنها که با ما آشنا هستند دچار حیرت و سرگردانی‌اند؛ عجیب نیست اگر غریبی – مثل تو – رنجور و خسته باشد.
حیرت: در لغت به معنی سرگردانی و سرگشتگی و خیرگی است و اصطلاح عرفانی آن در کلمات باباطاهر چنین تعریف شده است: «مادامیکه سالک بدریای علم کلی (بسبب فانی ساختن علم جزئی) خود متصل نشده، چه بسا می‌پندارد که علم و معرفتی دارد، ولی هنگامیکه به دریای ژرف علم کلی وارد گشت، علم جزئی او خود به خود و طبیعتاً از بین می‌رود و حالت حیرت به او دست می‌دهد».
می‌گوید محبوب گفت آشنایان نمی‌توانند راه به جائی برند و برای یافتن من دچار حیرت و سرگردانی شده‌اند. اگر تو که غریب و بیگانه‌ای برای یافتن من خسته و ناتوان شده باشی عجیب نیست.

امیدوارم نهایت استفاده رو برده باشید عزیزانم.

 

مطالب مرتبط

3+

کاربرانی که این مطلب را پسندیده اند:

  • avatar
  • avatar

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارد

Notify of
avatar
wpDiscuz