پسرک و توله سگ/داستانی کوتاه وآموزنده/دنیا پر از آدم هایی است که نیاز دارند کسی درکشان کند…

 پسرک و توله سگ

داستانی کوتاه وآموزنده

داستان پسرک وتوله سگ
داستان پسرک وتوله سگ

دهقانی تعدادی توله سگ داشت و قصد داشت آنها را بفروشد. اعلامیه ای درست کرد و در حال نصب آن بود که احساس کرد کسی لباس او را می کشد. برگشت دید که یک پسری کوچک است.پسرک گفت: «آقا، من می خوام یکی از توله سگ های شما را بخرم.دهقان گفت: «این توله سگ ها از نژاد خوبی هستند و باید پول خوبی بدی.پسرک دستش را کرد تو جیبش و تعدادی سکه داد به کشاورز و گفت: «من ۴۰ سنت دارم. این کافیه؟دهقان گفت: « خوبه» و سگ مزرعه را صدا کرد. سگ از لانه بیرون آمد و به دنبالش چهار تا توله بیرون آمدند. پسر قطار توله سگ ها را دنبال می کرد و چشم هایش برق می زد. در حالی که مشغول تماشای توله ها بود متوجه شد چیزی داخل لانه سگ تکان می خورد. یک توپ پشمالوی دیگر نمایان شد که از چهار تای دیگه کوچک تر و ضعیف تر بود. از لبه در لانه پایین افتاد و در حالی که لنگ لنگان قدم بر می داشت سعی می کرد خودش را به بقیه برساند.پسرک به این آخری اشاره کرد و گفت: «من او را می خواهم.دهقان خم شد و به پسر گفت: «این به درد نمی خوره. او نمی تواندمثل چهار تا توله دیگه بدوه و با تو بازی کنه.پسر با شنیدن این حرف کشاورز، پاچه شلوارش را بالا زد و یک پای مصنوعی رو به دهقان نشان داد که پایش را به یک کفش مخصوص وصل می کرد. پسر به دهقان نگاه کرد و گفت: «منم نمی توانم خوب بدوم و او به کسی نیاز داره که درکش کنه….دنیا پر از آدم هایی است که نیاز دارند کسی درکشان کند…

 

برچسب:پسرک وتوله سگ ،داستان،داستان واقعی،داستان جالب،قصه،داستان آموزنده،تخیلی،عاشقانه،فن،مذهبی،افسانه،رمان،محلی،داستان عاشقانه،داستان عارفانه،خیانت،شهرقشنگ

4+

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
Notify of