Your SEO optimized title page contents

«

»

مهر ۱۴

مسلم بن عوسجه

از درخشان ترین ستارگان آن حماسه جاودان کربلا، صحابی بزرگوار رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و یار دیرین علی مسلم بن عوسجه بن سعد بن ثعلبه بن دردان بن اسد بن خزیمه اسدی است. در عظمت شخصیت این مرد جلیل القدر همین بس که نام و یادش، زینت بخش زیارت ناحیه مقدسه و دعای رجبیه است.

از برخی روایات معلوم می شود که همسر و فرزندان مسلم بن عوسجه نیز در حماسه کربلا حضور داشته اند. مورخان می گویند: خلف بن مسلم بن عوسجه، فرزند رشید او است که در صحنه عاشورا در کنار پدر بزرگوارش حضور داشت و در رکاب امام حسین(علیه السلام) به شهادت رسید . آنچه در برخی از گزارش ها آمده که جوانی از خیمه ها بیرون آمد تا امام حسین(علیه السلام) را یاری کند و مادرش نیز در پی او بود، همان پسر مسلم بن عوسجه و همسرش است.

زمسلم یکی پاک گوهر پسر

عَلَم در شجاعت بسان پدر

نام مسلم بن عوسجه در تمام منابع عاشورایی بدون استثنا به چشم می خورد. او اولین شهید عاشورا در میان یاران امام حسین(علیه السلام) است که در حمله اول شهید شدند. وی مردی شب زنده دار و اهل عبادت بود که در مسجد کوفه در کنار ستونی همواره به عبادت و راز و نیاز و مناجات می پرداخت.

مسلم از محدثان اسلامی است که شعبی، روایات او را نقل کرده است. مسلم بن عقیل، مورد حمایت و یاری مسلم بن عوسجه در کوفه بود و برایش وجوهات و سلاح تهیه می کرد و به نفع امام حسین(علیه السلام) بیعت می گرفت. پسر عوسجه از شخصیت های نامدار و ممتاز کوفه به شمار می رفت.

مسلم نیز به امام حسین(علیه السلام) نامه دعوت نوشت، اما بر خلاف بسیاری از همشهریانش که پیمان شکستند، او به عهد خود وفادار ماند و به همراه خانواده اش تا آخرین نفس در دفاع از امام پایداری کرد.

زمینه سازی برای قیام حسینی

مسلم بن عقیل به فرمان امام وارد کوفه شد و طبق برخی نقل ها، اول به خانه مسلم بن عوسجه رفت. مردم کوفه در آنجا به دیدارش می رفتند و بیعت خود را با امام حسین(علیه السلام) ابراز می داشتند. آنان سوگند یاد می کردند که تا آخرین قطره خونشان با مال و جانشان از امام دفاع کنند. این خبر به امام در مکه رسید و آن حضرت به سوی کوفه حرکت کرد. مسلم بن عوسجه در همه این مراحل نقش مهمی ایفا می کرد .

مسلم بن عقیل برای نظم بخشیدن به یاران خود، فرماندهانی را برگزید و عبدالله بن عزیز را برای قبیله کنده، مسلم بن عوسجه را برای قبیله مذحج و ابو ثمامه صیداوی را برای بنی تمیم و همدان تعیین کرد.

تا زمان آمدن ابن زیاد به کوفه، کارها به خوبی پیش می رفت. حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه با تمام وجود برای امام(علیه السلام) از مردم کوفه بیعت می گرفتند. وقتی ابن زیاد با حیله وارد کوفه شد، بی رحمانه تمام انسان های مؤثر را قلع و قمع کرد و رؤسای قبایل را کشت و یا حبس کرد. دیگر فرماندهان و افراد تاثیرگذار و متنفذ را هم اهالی قبایل، مخفی کردند. در آن هنگام شیعیان عاشق در پی راهی بودند که خود را به امام برسانند و مخفیانه به سوی قافله حسینی حرکت کنند. مسلم بن عوسجه نیز یکی از آنها بود .

هنگامی که مسلم بن عقیل ناچار شد اقدامات خود را مخفیانه در کوفه انجام دهد، مسلم بن عوسجه باز هم با تمام وجود در خدمت مسلم بن عقیل قرار گرفت. او همچنان اقدامات لازم از قبیل دریافت وجوهات و تهیه سلاح و جذب نیرو را برای قیام دوباره مسلم انجام می داد.

ماجرای جاسوس

ابن زیاد یکی از غلامان خود به نام معقل را مأمور کرد تا سه هزار درهم بگیرد و یاران مسلم را پیدا کند . معقل خود را به صورت شیعیان درآورد و در جستجوی یاران مسلم به مسجد بزرگ کوفه آمد. او بر اساس اطلاعاتی که قبلاً دریافت کرده بود، نزد مسلم بن عوسجه رفت که در حال نماز بود. بعد از تمام شدن نمازِ مسلم، جاسوس ابن زیاد به او گفت: ای بنده خدا! من از اهل شام هستم و خداوند نعمت دوستی خاندان و اهل بیت پیامبر و دوستی دوستانشان را به من ارزانی داشته است. او این سخنان را می گفت و به دروغ گریه می کرد.

سپس گفت: من سه هزار درهم دارم و می خواهم مردی از ایشان را دیدار کنم. شنیده ام که نماینده ای از طرف پسر دختر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به این شهر آمده است و از مردم برای امام بیعت می گیرد. من پرس و جو کردم، تو را به من نشان دادند که مرا راهنمایی کنی. از تو تقاضا دارم این پول را از من بگیری و مرا نزد آن مرد ببری؛ زیرا من از برادران تو و مورد وثوق و اطمینان هستم و اگر می خواهی، قبل از دیدار برای او بیعت بگیر!

مسلم بن عوسجه گفت: من دوست ندارم که مردم در این زمینه چیزی بدانند و به گوش این مرد سرکش برسانند. معقل پذیرفت و باز درخواست بیعت کرد.

مسلم از او بیعت گرفت و پیمان های محکمی با او بست که خیر اندیشی کند و تمام مسائل را پنهان دارد. سپس به معقل گفت: چند روزی به خانه من بیا تا بتوانم برای تو اجازه دیدار بگیرم. بالأخره مسلم بن عوسجه با اینکه تمام احتیاطات لازم را به عمل آورده بود، نتوانست آن جاسوس را بشناسد و او را به حضور مسلم آورد و برایش بیعت گرفت. مسلم به ابوثمامه صائدی دستور داد تا پول را از او بگیرد. معقل چند روزی مرتب به مخفیگاه مسلم رفت و آمد کرد و تمام اطلاعات مورد نیاز ابن زیاد را برایش گزارش داد.

حرکت به کربلا

مسلم بن عوسجه بعد از شهادت حضرت مسلم، همچنان مخفیانه می زیست؛ تا اینکه خبر ورود امام(علیه السلام) به کربلا در میان مردم کوفه منتشر شد. حبیب بن مظاهر از خانه بیرون آمد. مسلم بن عوسجه را بر در مغازه عطاری دید که ایستاده. حبیب پرسید: برای چه ایستاده ای؟ گفت: می خواهم حنا بخرم و خضاب کنم! حبیب گفت: مگر نمی دانی که امام حسین(علیه السلام) وارد کربلا شده، بشتاب تا خود را به آن حضرت برسانیم و او را یاری کنیم.

مسلم بن عوسجه با شنیدن این خبر سر از پا نشناخت. بدون درنگ آماده سفر کربلا شد و به همراه حبیب بن مظاهر به سرعت به قافله حسینی پیوست.۹

اسوه اخلاص

امام سجاد(علیه السلام) در گزارشی از ماجرای شب عاشورا می فرماید: آن شب من بیمار و بستری بودم. پدر بزرگوارم اصحاب خود را جمع و برای آنان سخنرانی کرد. من هم برای اینکه گفتار امام را بهتر بشنوم، به امام نزدیک شدم. شنیدم که می فرمود: «أثْنِی عَلَی اللَّهِ، أحْسَنَ الثَّنَاءِ وَ أحْمَدُهُ عَلَی السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ اللَّهُمَّ إِنِّی أحْمَدُک عَلَی أنْ أَکرَمْتَنَا بِالنُّبُوَّهِ وَ عَلَّمْتَنَا الْقُرْآنَ وَ فَقَّهْتَنَا فِی الدِّینِ وَ جَعَلْتَ لَنَا أسْمَاعاً وَ أبْصَاراً وَ أفْئِدَهً فَاجْعَلْنَا مِنَ الشَّاکرِینَ أمَّا بَعْدُ فَإِنِّی لا أعْلَمُ أصْحَاباً أوْفَی وَ لا خَیراً مِنْ أصْحَابِی وَ لا أهْلَ بَیتٍ أبَرَّ وَ أوْصَلَ مِنْ أهْلِ بَیتِی فَجَزَاکمُ اللَّهُ عَنِّی خَیراً ألا وَ إِنِّی لأظُنُّ یوْماً لَنَا مِنْ هَؤُلَاءِ ألا وَ إِنِّی قَدْ أذِنْتُ لَکمْ فَانْطَلِقُوا جَمِیعاً فِی حِلٍّ لَیسَ عَلَیکمْ حَرَجٌ مِنِّی وَ لا ذِمَامٌ هَذَا اللَّیلُ قَدْ غَشِیکمُ فَاتَّخِذُوهُ جَمَلاً؛ خداوند متعال را به بهترین وجه ثنا می گویم و در حال سختی و آسایش شکرگزار درگاهش هستم. خداوندا! من تو را سپاس می گویم بر آنکه ما خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را با نبوت، کرامت بخشیدی و به ما قرآن آموختی و به احکام دین آگاهمان ساختی و برای ما گوش ها و چشم ها و دل هایی عنایت کردی. پس ما را از بندگان شکرگزار خود قرار ده.

اما بعد: همانا من اصحابی وفادار تر و بهتر از یاران خود و اهل بیتی نیکوکارتر و مهربان تر از خاندان خود سراغ ندارم. خداوند متعال به شما پاداش نیک عطا فرماید. آگاه باشید که من سرانجام کارمان را با این گروه می دانم. بدانید که من به همه شما اجازه دادم و همه شما را در انتخاب راه آزاد گذاشتم. هیچ گونه بیعتی و زحمتی از طرف من برای شما نیست. این شب را که همانند پوششی شما را فرا گرفته، به عنوان شتری راهوار برای خود بگیرید و بروید».

در آن هنگامِ حسّاس، یاران امام هر یک با عبارتی احساسات و عشق و علاقه خود را به امام(علیه السلام) ابراز کردند و بر عهد خود دوباره پای فشردند. بعد از جوانان بنی هاشم، مسلم بن عوسجه اولین کسی بود که بلند شد و سخنانی سرشار از عشق به خدا و اهل بیت:، بیان کرد و اظهار داشت:

«أنَحْنُ نُخَلِّی عَنْک وَ بِمَا نَعْتَذِرُ إِلَی اللَّهِ فِی أدَاءِ حَقِّک لا وَ اللَّهِ حَتَّی أطْعَنَ فِی صُدُورِهِمْ بِرُمْحِی وَ أضْرِبَهُمْ بِسَیفِی مَا ثَبَتَ قَائِمُهُ فِی یدِی وَ لَوْ لَمْ یکنْ مَعِی سِلَاحٌ أقَاتِلُهُمْ بِهِ لَقَذَفْتُهُمْ بِالْحِجَارَهِ وَ اللَّهِ لَا نُخَلِّیک حَتَّی یعْلَمَ اللَّهُ أنَّا قَدْ حَفِظْنَا غَیبَهَ رَسُولِ اللَّهِ فِیک أمَا وَ اللَّهِ لَوْ عَلِمْتُ أنِّی أقْتَلُ ثُمَّ أحْیا ثُمَّ أحْرَقُ ثُمَّ أحْیا ثُمَّ أذْرَی یفْعَلُ ذَلِک بِی سَبْعِینَ مَرَّهً مَا فَارَقْتُک حَتَّی ألْقَی حِمَامِی دُونَک فَکیفَ لا أفْعَلُ ذَلِک وَ إِنَّمَا هِی قَتْلَهٌ وَاحِدَهٌ ثُمَّ هِی الْکرَامَهُ الَّتِی لا انْقِضَاءَ لَهَا أبَداً».

ای ابا عبدالله ! ایا ما تو را رها کنیم؟ آن گاه در مورد ادای حق تو در پیشگاه الهی چه عذری بیاوریم. نه، به خدا. ما هرگز تو را رها نمی کنیم، دست از تو بر نمی دارم تا اینکه نیزه ام را به سینه های دشمن بکوبم و با شمشیر خود آنان را آن قدر بزنم تا شمشیر از دستم بیفتد و بعد از آن اگر هیچ سلاحی نداشته باشم، دشمن را سنگ باران خواهم کرد.

سوگند به خدا، هرگز از تو جدا نخواهم شد تا خداوند بداند (و ثابت کنم) که ما حرمت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) را درباره تو پاس داشتیم . به خدا قسم، اگر بدانم که من کشته می شوم، سپس زنده می گردم، سپس سوزانده می شوم و خاکسترم بر باد می رود و بار دیگر زنده می گردم و هفتاد بار با من چنین کنند، هرگز از تو جدا نخواهم شد تا اینکه در رکاب تو به شهادت برسم. چگونه چنین نکنم؛ در حالی که فقط یک بار کشته می شوم، سپس کرامت و خوشبختی ابدی خواهد بود؟

پیش ما رسم، شکستن نبود عهد و وفا را

الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را

گر سرم می رود از عهد تو سر باز نپیچم

تا بگویند پس از من، که به سر برد وفا را

امام حسین(علیه السلام) نیز از تک تک آنان تشکر کرد و به جایگاهش(خیمه فرماندهی) باز گشت.

غیرت حیدری

عشق به ولایت در وجود مسلم بن عوسجه چنان موج می زد که هرگز تحمل ذره ای اهانت به امام(علیه السلام) را نداشت. افکار و اندیشه هایش فقط در موضوع حق و دفاع از آن بود و به چیز دیگری نمی اندیشید. شیخ مفید می نویسد: در روز عاشورا امام حسین(علیه السلام) و یارانش برای حفاظت از پشت خیمه ها خندقی آماده و در داخل آن آتش روشن کرده بودند. شمر بن ذی الجوشن وقتی آن هیزم ها و نی های شعله ور را دید، با غروری تمسخرآمیز به امام حسین(علیه السلام) جسارت کرد و زبان به شماتت حضرتش گشود و فریاد زد: ای حسین! ایا قبل از روز قیامت، به آتش دنیا شتاب کرده ای؟! امام فرمود: این کیست، مثل اینکه شمر بن ذی الجوشن است؟ گفتند: بله، آقا. خود اوست. امام با اشاره به ایه ۷۰ در سوره مریم، فرمود: «یا ابْنَ رَاعِیهِ الْمِعْزَی أنْتَ أوْلی بِها صِلِیا؛ ای پسر بز چران! تو به آتش دوزخ شایسته تری!»

مسلم بن عوسجه که تا این لحظه ناظر قضایا بود، دیگر نتوانست تحمل کند. با کمال ادب پیش آمد و عرضه داشت: ای فرزند رسول الله! اجازه می دهید این فاسق ستمگر را با تیر بزنم؟ او در تیر رس من است و تیرم به خطا نمی رود. امام(علیه السلام) فرمود: «لا تَرْمِهِ فَإِنِّی أکرَهُ أنْ أبْدَأهُمْ بِالْقِتَالِ؛ او را نزن من دوست ندارم که آغازگر جنگ باشم».

شعارهای آگاهانه

از نکات مهم و قابل تأمل در زندگی مسلم بن عوسجه، شعارهای عارفانه و آگاهانه او است که حاکی از عمق معرفتش به مکتب اهل بیت: و راهی بود که برگزید. او هنگام نبرد با دشمن ستمکار این اشعار را زمزمه می کرد:

إن تسألوا عنی فإنی ذو لبد

من فرع قوم من ذری بنی أسد

فمن بغانا حائد عن الرشد

و کافر بدین جبار صمد

اگر از من بپرسید، بدانید که من از طایفه بنی اسد و شیرمرد میدان مبارزه ام. آنان که به ما ستم می کنند، از رشد و کمال به دورند و به دین خداوند جبار و بی نیاز،کافر شده اند.

بعد از خواندن این رجزها، به دشمن حمله کرد و به شدت به مبارزه پرداخت.

از منظر دیگران

۱٫ ابن سعد در طبقات: وی از اصحاب رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) است که با وجود مقدس آن حضرت دیدار داشته و از او روایت نقل کرده است. شعبی به واسطه او روایاتی را نقل می کند. وی دلیر مردی شجاع بود که نامش در جنگ ها و فتوحات اسلامی در میان فاتحان صدر اسلام می درخشد.

۲٫ خیرالدین زرکلی: مسلم بن عوسجه اسدی از دلاوران شجاع عرب در صدر اسلام است که در فتوحات اسلامی از جمله در فتح آذربایجان حضور چشمگیر داشت. او از همراهان حسین بن علی در سفر کوفه بود و در حالی که از او حمایت و دفاع می کرد، به شهادت رسید.

۳٫ شبث بن ربعی: هنگامی که اصحاب عمر سعد، شهادت مسلم بن عوسجه را به همدیگر مژده می دادند، شبث بن ربعی از فرماندهان لشکر کوفیان ناراحت شد و به آنان نهیب زد: وای بر شما، مادرتان به عزایتان بنشیند، ایا شما خودتان را با دست خودتان می کشید و خودتان را به خاطر دیگران به ذلت می کشانید؟ ایا در قتل مسلم شادی می کنید؟ به خدا سوگند، او در میان مسلمانان چه مقام ارجمندی داشت! من او را در فتح آذربایجان دیدم. قبل از آنکه لشکر مسلمانان برسد، او شش نفر از مشرکان را کشته بود.

جنگ در کنار فرات

در روز عاشورا، عمرو بن حجاج از فرماندهان جناح راستِ لشگر دشمن، به سپاه امام حمله کرد و سپاهیان حق و باطل ساعتی با هم درگیر شدند. در این درگیری مسلم بن عوسجه در خط مقدم بود و با فداکاری از جبهه حق دفاع می کرد. او و یارانش توانستند لشکر دشمن را به عقب رانند و از قصد شومشان منصرف کنند. امّا مسلم به شدت زخمی شد و در آستانه شهادت قرار گرفت. چون غبار جنگ نشست، دیدند که مسلم بر خاک افتاده و آخرین نفس های خود را می کشد.

امام بر بالین مسلم

در آن لحظه، امام حسین(علیه السلام) به همراه حبیب بر بالین مسلم آمد و با سپاس از تلاش های او فرمود:

«رحمک الله یا مسلم؛ مسلم خدا تو را رحمت کند». آن گاه این ایه شریفه را تلاوت فرمود: ) فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ ینْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلا( «برخی از مؤمنان پیمان خود را به آخر بردند (و در راه حق به شهادت رسیدند) و برخی دیگر در انتظار شهادت به سر می برند و هرگز در عهد و پیمان خود تغییر و تبدیل ندادند».

در آن لحظه دوست دیرینش حبیب به او نزدیک شد و گفت: چه سخت است بر من که به خاک افتادن تو را شاهد باشم، تو را بهشت مژده باد!

مسلم نیز با صدای ضعیفی به او پاسخ داد: خدا تو را به خیر و سعادت بشارت دهد.

حبیب به او گفت: اگر نه این بود که لحظاتی دیگر به دنبال تو خواهم آمد، خیلی دوست داشتم که آنچه دلت می خواهد و برایت مهم است، به من وصیت می کردی!

مسلم در حالی که به سوی امام اشاره می کرد، به حبیب گفت:

فإّنی اُوصیک بهذا، فقاتل دونه حتی تموت؛ تو را فقط به این آقا وصیت می کنم که هرگز از او جدا نشوی تا اینکه در راهش جان دهی!

حبیب گفت: به خدای کعبه، چنین خواهم کرد.

آن گاه روح بلند مسلم به ملکوت اعلی پر کشید.

مطالب مرتبط

2+

کاربرانی که این مطلب را پسندیده اند:

  • avatar
  • avatar

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارد

Notify of
avatar
wpDiscuz