فرهاد

مردم مي آيند و مي روند و كسي سراغ آن تيشه را نمي گيرد. ديگر كسي نقشي بر اين سينه ي سخت و ستبر نمي كند. دنيا بيستون است وروي هر ستون ،عفريت فرهاد كش نشسته است .
هر روز پايين مي آيد و در گوشت نجوا مي كند كه شيرين دوستت ندارد و جهان تلخ است .
تو اما باور نكن …. عفريت فرهاد كش دروغ مي گويد . زيرا كه تا عشق هست شيرين هست .
عشق اما گاهي سخت مي شود ،آن قدر سخت كه تنها تيشه از پس آن بر مي آيد .
روي اين بيستون ناساز و ناهموار گاهي تنها با تيشه مي توان ردي از عشق گذاشت.
و گرنه هيچ كس باور نمي كند كه اين بيستون فرهادي داشت .
ما فرهاديم و ديگران به ما مي خندند. ما فرهاديم و مي خواهيم بر صخره اين دنيا ،جويي از شير و جويي از عسل بكشيم از ملكوت تا مغاك … عشق ، شير و عشق ، … شكر :عشق ،قند و عشق … عسل :شير و شكر و قند و عسل و عشق …. نه در دست شيرين كه در دستان خسرو است .
خسرو ما اما خداوند است . ما به عشق اين خسرو است كه در بيستون مانده ايم . ما به عشق اين خسرو است كه تيشه به ريشه ي هر چه سنگ و صخره مي زنيم . ما به عشق اين خسرو…..و گرنه شيرين بهانه است. ما مي رقصيم و بيستون مي رقصد .. ما مي خنديم و بيستون مي خندد …
بگذار ديگران هم به ما بخندند . آنها كه نمي دانند خسروي ما چقدر شيرين است .
عرفان نظر آهاری

 

مطالب مرتبط

2+

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
Notify of