“زن که باشی “

“زن که باشی “
ترس های کوچکی داری !
از کوچه های بلند ، از غروب های خلوت
و از خیابان های بدون عابر می ترسی !
از صدای موتورسیکلت ها و دوچرخه هایی که بی هدف
در کوچه پس کوچه ها می چرخند ، می ترسی !
از بوق ماشین هایی که ظهرهای گرم تابستان
جلوی پاهایت ترمز می کنند ،

و تو فقط چهره ی آدم هایی را می بینی،
که در چشم هایشان حس نوع دوستی موج می زند !
” زن که باشی “
ترس های کوچکی داری …
” زن که باشی “
مهربانی ات دست خودت نیست !
خوب می شوی حتی با آنان که چندان با تو خوب نبوده اند ؛
دل رحم می شوی حتی در مقابل آنهایی که
چندان رحمی به تو نداشته اند

” زن که باشی “
درباره‌ات قضاوت می‌کنند؛
درباره‌ی زیبایی‌ات … که دست خودت نبوده و نیست !
درباره‌ی تارهای مویت …
که بی‌خیال از نگاه شک‌آلوده‌ی احمق‌ها
از روسری بیرون ریخته‌اند …

درباره‌ی روحت، جسمت، درباره‌ی تو و زن بودنت ،
عشقت ، قضاوت میکنند !!

مطالب مرتبط

7+

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
Notify of