بهمن ۱۵

دوست خدا

پیرمردی هر روز تو محله می دید

پسرکی با کفش های پاره و پای برهنه بازی می کند
روزی رفت ی کتانی نو خرید

و به پسرک گفت بیا این کفشها رو بپوش
پسرک کفشها رو پوشید و خوشحال رو به پیرمرد کرد

و گفت: ببخشید شما خدایید؟
پیرمرد لبش را گزید و گفت نه. . .
پسرک گفت پس دوست خدایی

چون من دیشب فقط به خدا گفتم که کفش ندارم…

(دوست خدا بودن سخت نیست)

مطالب مرتبط

10+

کاربرانی که این مطلب را پسندیده اند:

  • avatar
  • avatar

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارد

Notify of
avatar