فهرست بستن

دوستی پروانه ای / فرصت کوتاه دوست داشتن (داستان شماره۴)

دوستی پروانه ای

دوستی پروانه ای

 

یك شب سرد پاییز یك پروانه اومد پشت پنجره اطاق پسرك و به شیشه زد:

تیك! تیك! تیك!

پسرك كه سرش حسابی گرم بود، برگشت و دید یه پروانه كوچیك اونجاست!
پروانه با شور و شوق گفت:

می‌خوام باهات دوست بشم، لطفا پنجره رو باز كن.

اما پسرك با اوقات تلخی جواب داد:

نمی‌شه، تو یه پروانه هستی!

پروانه خجالت زده سرش رو كج كرد و با صدای لرزون گفت:

لطفا پنجره رو باز كن، هوا اینجا خیلی سرده!

اون پسر باز هم قبول نكرد:

برو از اینجا و منو راحت بذار!

پروانه با غم زیاد از اونجا دور شد.

فرداش پسرك از رفتارش پشیمون شد و پیش خودش گفت:

برای اولین بار كسی خواست با من دوست بشه ولی من حرفشو گوش نكردم و پیش خودش فكر كرد كه

“ممكنه پروانه برگرده و این بار با هم دوست می‌شیم”.

مدت‌ها كنار پنجره باز اتاقش نشست.

پروانه‌های زیادی اومدن اما از پروانه اون شب خبری نشد.

خسته از انتظار، پسرك پیش مرد دانا رفت و ماجرا رو براش تعریف كرد.

مرد دانا بهش گفت:

پسر عزیزم عمر پروانه‌ها بیشتر از یك یا دو روز نیست!

 

دوستی پروانه ای

مطالب مرتبط

6+

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
Notify of