داستان هایی عاشقانه و عارفانه و آموزنده

 

داستان هایی عاشقانه و عارفانه و آموزنده

 

داستانعاشق واقعی

 

دختری می رفت ، پسری او را دید و دنبال او روان شد .
دختر پرسید که چرا پس من می آیی ؟ پسر گفت : بر تو عاشق شده ام .
دختر گفت : بر من چه عاشق شده ای ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من می آید ، برو و بر او عاشق شو . پسر از آنجا برگشت و دختری بد صورت دید ، بسیار ناخوش گردید و باز نزد دختر رفت و گفت : چرا دروغ گفتی ؟ دختر گفت : تو راست نگفتی . اگر عاشق من بودی ، پیش دیگری چرا می رفتی ؟

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

داستان انتقام

چشمانش را باز کرد . نگاهش به او افتاد . اشکهایش جاری شد . بر روی قلب خونین معشوقه اش نوشته شده بود : خیانت هرگز …
ازخودش بدش آمد . از شکی که کرده بود . بغض آلود ، زیر لب زمزمه وار گفت :
زیبا ، انتقامتو می گیرم . هق هق گریه اش بلندشد . چاقو خون آلود در دستانش گره خورده بود .
دستانش را بلند کرد . نگاهش را به چهره زیبا ، معشوقش دوخت . صدای فریادش در هیاهوی نیرنگ گم شد و بر روی زمین افتاد .
لبخندی بر لبانش نقش بسته بود . چشمانش را بست . در دل به معشوقش گفت : دیدی زیبا ، انتقامتو گرفتم . . . ؟!

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

داستان راز

 

دو برادر بودند که از بچگی هر وقت رازی داشتند نوک انگشتاندستشان را می بریدند و به هم می چسباندند ، به نشانه اینکه این راز همیشه باقیمی ماند.
سالها گذشت و پسرها بزرگ شدند ، یک روز برادر بزرگ به برادر کوچکش گفت : 
من یک راز مهم دارم ، هر دو نشستند و نوک انگشت دستشان را بریدند و به همچسباندند ،
برادر بزرگ گفت : من ایدز گرفته ام … !!!

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

داستان ستاره های دریایی

یکی بود ، یکی نبود . زیر گنبد کبود نویسنده خردمندی بود که عادت داشت هر روز صبح پیش از نوشتن ، کنار اقیانوس برود . او همیشه پیش از شروع کارش چند قدمی در ساحل پیاده روی میکرد . روزی از روزها در حین پیاده روی در ساحل اقیانوس متوجه فردی در دور دست ها شد ، او مشغول انجام حرکاتی رقص مانند بود . مرد خردمند خندید و با خود فکر کرد او کیست که قادر است آن موقع روز برقصد . سپس به قدم هایش سرعت بخشید و به طرف رقصنده به راه افتاد . همین طور که نزدیک و نزدیکتر می شد ، مرد جوانی را در مقابل خود دید که به هیچ وجه نمی رقصید . او به طرف زمین خم می شد ، چیزی را بر می داشت و به آرامی آن را درون اقیانوس پرتاب می کرد . مرد خردمند همچنان در حال نزدیک شدن با صدای بلند گفت : “صبح به خیر ! چه می کنی ؟ “مرد جوان مکثی کرد ، سرش را بالا آورد و پاسخ داد : “ستاره های دریایی را درون اقیانوس پرت می کنم .” مرد خردمند گفت : “به گمانم می بایست می پرسیدم ، چرا ستاره های دریایی را درون اقیانوس پرتاب می کنی ؟” مرد جوان جواب داد : “خورشید بالا آمده ، مد هم تمام شده ، اگر من آنها را داخل اقیانوس پرت نکنم ، خواهند مرد .” مرد خردمند با تعجب گفت : ” اما مرد جوان، مگر نمی بینی که ساحل ، کیلومترها ادامه دارد و ستاره های دریایی تا دوردست ها پراکنده شده اند ؟ این امکان وجود ندارد که تو بتوانی تغییری در کل ماجرا ایجاد کنی .” مرد جوان مؤدبانه حرفهای مرد خردمند را گوش کرد . سپس به طرف پایین خم شد ، ستاره دریایی دیگری از روی ساحل برداشت و آن را درون اقیانوس پرتاب کرد و پس از برخورد چندین موج به ساحل اقیانوس پاسخ داد :
حداقل این امکان وجود دارد که بتوانم تغییری برای یکی از آنها ایجاد کنم .”

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

داستان دو خط موازی

پسرکی دو خط سیاه موازی روی تخته کشید .
خط اولی به دومی گفت : ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم .
دومی قلبش تپید و لرزان گفت : بهترین زندگی !
در همان زمان معلم بلند فریاد زد : دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند و بچه ها هم تکرار کردند :
دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند ، مگر آنکه یکی از آن دو برای رسیدن به دیگری خود را بشکند !

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈


داستان عاشق صبور !

روی تخته سنگی نوشته شده بود : اگر جوانی عاشق شد چه کند ؟
من هم زیر آن نوشتم : باید صبر کند .
برای بار دوم که از آنجا گذر کردم زیر نوشته ی من کسی نوشته بود : اگر صبر نداشته باشد چه کند ؟
من هم با بی حوصلگی نوشتم : بمیرد بهتر است .
برای بار سوم که از آنجا عبور می کردم ، انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد ، اما …
زیر تخته سنگ ، جوانی را مرده یافتم !

 

10+

1
دیدگاه بگذارید

avatar
1 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
0 Comment authors
Recent comment authors
  Subscribe  
newest oldest most voted
Notify of