خواست خداوند(داستان شماره۱۰)

خواست خداوند

سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میكرد كه وزیری داشت.
وزیر همواره می گفت: هر اتفاقی كه رخ میدهد به صلاح ماست.
روزی پادشاه برای پوست كندن میوه كارد تیزی طلب كرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید.
وزیر كه در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی كه رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست !
پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی كردن وزیر را داد …
چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شكار به نزدیكی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی كه مشغول اسب سواری بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد، در حالی كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سكونت قبیله ای رسید كه مردم آن در حال تدارك مراسم قربانی برای خدایانشان بودند، زمانی كه مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور كردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست!!!
آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بكشند، اما ناگهان یكی از مردان قبیله فریاد كشید: چگونه میتوانید این مرد را برای قربانی كردن انتخاب كنید در حالی كه وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه كنید !
به همین دلیل وی را قربانی نكردند و آزاد شد.
پادشاه كه به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت: اكنون فهمیدم منظور تو از اینكه میگفتی هر چه رخ میدهد به صلاح شماست چه بوده زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگی ام نجات یابد اما در مورد تو چی؟
تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟!
وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمیبینید، اگر من به زندان نمی افتادم مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی كه شما را قربانی نكردند مردم قبیله مرا برای قربانی كردن انتخاب میكردند، بنابراین میبینید كه حبس شدن نیز برای من مفید بود!!!
پس بدانید هر چه رخ میدهد خواست خداوند است و هر اتفاقی كه می افتد به صلاح ماست.

مطالب مرتبط

6+

5
دیدگاه بگذارید

avatar
2 Comment threads
3 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
3 Comment authors
sinaheidar2211Nilofar abi Recent comment authors
  Subscribe  
newest oldest most voted
Notify of
sina
Member

خواهش میکنم – لطفاً خواهش میکنم اجازه بدید ؛ جفت تون تشریف ببرید مقابل آئینه کلاس بایستید . لطفاً تشریف ببرید . آها آها . خب حالا چی مشاهده می کنید؟؟ بلی . هردوی شما فقط شاگرد هستید! اشکالی نداره بیشتر اطراف تون رو نگاه کنید.آها آها . خب؛ بله : من !!! نه بازم تشخیص تون اشتباهه – اشکالی نداره بزرگتر میشید بهتر متوجه میشید . بله : من مُبصر کلاسم  اما بازم دارید دنبال استاد می گردید ؟؟!!! ای بابا . آخه اگه این کلاس استاد داشت که اینقدر سر و صدا به پا نبود!!!!!!!!!!!

1+
Nilofar abi
Guest
Nilofar abi

هم خودتون لایک دارین و هم داستاناتون

3+