خواب آرمان(نسل سومی ها)

این طور نبود که شهدا را دوست نداشته باشد، دوست داشت، ولی خیلی متعهد نبود به آنها، اهل هر گناهی هم بود، ولی از حال خودش خسته شده بود.
جوانی بود و کوران گناه، اما به شهدا دلبسته بود، ته دلش آنها را دوست داشت، اما مدتی بود افتاده بود در این دوستی های جدید، با نامحرم ارتباط برقرار کرده بود.

میگفت دوست دختر نداشته باشم چه کنم، حس و حال خوبی داره ارتباط با آنها، خودشون راضی ان، منم راضی ام پس خوبه.
هر بار که برنامه شهدا را پخش میکردند در تلوزیون یا جایی کانال را عوض میکرد، نه اینکه دوست نداشته باشد، خجالت میکشید، دوست نداشت خیلی توی رویشان نگاه کند.

ته دلش میدانست آنها راضی نیستند، تا اینکه یک بار در برنامه ای که اتفاقی دیده بود، راوی جنگ گفته بود یک شهید انتخاب کنید تا دوست شما شود.
یک چیزی ته دلش تکان خورد، ولی محل نداد، گفت من همین روش زندگی را ادامه میدهم، رویم نمیشود دوست شهید داشته باشم و این کارها را ادامه دهم.
همیشه در این دوگانگی ارزشی بود که اگر شهدا را دوست دارم پس از این کارها را راضی نیستند اما نمیتوانست از گناه هم دست بردارد.

تا اینکه یک روز با دختری در خانه ای قرار گذاشته بود، با هم وارد خانه ای شدند که برای یک روز اجاره کرده بودند، مشخص هم بود که میخواستند چه کنند، چند ساعتی را در راه بودند تا به آن شهر برسند، تا رسید در خانه، دختر گفت استراحت کن تا حمام کنم و بعد می آیم پیشت.

پسر آنقدر شوق وصال دختر را داشت که نمیتوانست تحمل کند ولی مجبور بود قبول کند، نشسته بود به انتظار که خوابش برد .
دید در کنار تپه ای ایستاده و زمان جنگ است، میدانست برگشته به سال شصت و یک ، دید دو نفر رزمنده به طرف او می آیند، تا آنها را دید شیفته ی یکیشان شد، یکی از آن رزمنده ها سلام گرمی کرد.
اسمش احمد بود، همان نگاه اول او را شیفته و واله و حیران کرد، پرسید اسمت چیست؟ گفت احمدم، گفت کجا میروید، گفت میرویم استراحت کنیم، در اردوگاه.
پسر گفت، میشه من هم باهاتون بیام؟ گفتند بله، چشم از احمد بر نمیداشت، خدای من چقدر این چهره مهربان بود، چقدر دوست داشتنی بود، چند زخم هم بر تن احمد بود، که خونش تازه داشت قطع میشد، آن قدر عاشق احمد شده بود که گفت کاش این زخم ها تو تن من بود، احمد چرا اینجوری شدی؟

گفت اینا که زخم نیست، زخم اینه بخوان به ناموست تجاوز کنن، ولی ما نمیزاریم دشمن وارد خاک ما بشه، چهره اش آنقدر معصوم بود که آرمان را محو خود کرده بود. محو صورت احمد بود که احمد گفت ولی … دید دارد احمد اشک میریزد…
آنقدر چهره احمد معصوم بود که آرمان حس کرد تحمل دوری از این احمد را ندارد، میخواست بگوید احمد من از سال نود و سه آمدم، گفت احمد یه چیزی بگم؟
احمد گفت بگو، آرمان گفت شاید باور نکنی، احمد گفت مثل تو که دوستی ما رو باور نکردی؟ آرمان تنش لرزید …
از خواب پرید ، آرام وسیله اش را برداشت و از اتاق بیرون رفت.

دختر که کارش تمام شده بود دید آرمان نیست، رفت زنگ بزند که پیامک روی موبایل همه چیز برایش مشخص کرده بود.
متن پیامک این بود: نسرین خانم، من دوستم زخمی شده بود و اشک نریخت اما کار من اشکش رو درآورد، من دیگه نیستم، خدانگهدار.

 

مطالب مرتبط

4+

کاربرانی که این مطلب را پسندیده اند:

  • avatar
  • avatar
  • avatar
  • avatar

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارد

avatar
  Subscribe  
Notify of