شهریور ۰۵

“تنهایی”

بند ناف را بریدند و گریستیم از ترس جدایی اما رازش را نفهمیدیم …
به مادر دل بستیم و روز اول مدرسه گریستیم و رازش را نفهمیدیم
به پدر دل بستیم و وقتی به آسمان رفت گریستیم و باز … نفهمیدیم
به کیف صورتی گلدار … به دوچرخه آبی شبرنگ …
بارها دل بستیم و از دست دادیم و شکستیم و باز نفهمیدیم
چقدر این درس “تنهایی” تکرار شد و ما رفوزه شدیم
این بند ناف را روز اول بریده بودند ..!!
ولی ما هرروز به پای کسی یا چیزی گره زدیم تا زنده بمانیم و نفهمیدیم …
افسوس نفهمیدیم که قرار است روی پای خود بایستیم
نفس از کسی قرض نگیریم … قرار از کسی طلب نکنیم
عشق بورزیم اما در بند عشق کسی نباشیم
دوست بداریم اما منتظر دوست داشته شدن نباشیم
به خودمان نور بنوشانیم و شور هدیه کنیم
دربند نباشیم … رها باشیم و برقصیم و آواز عشق سر دهیم
عزت انسان بودنمان را به پای کرشمه کسی قربانی نکنیم
بند ناف را خوب نبریده اند … به مویی بند ست
تمامش کنیم ! …

مطالب مرتبط

4+

کاربرانی که این مطلب را پسندیده اند:

  • avatar
  • avatar
  • avatar

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارد

Notify of
avatar