به یاد سهراب

 
تا رسد لحظه ی زیبای غروب
همه تن چشم شوم محوِ افق میگردم
همچو گلگون رخِ زیبای دلارامم شد
نقشِ آن سرخیِ مَه سایِ غروب
لب این جویِ روان
بنشینم بنهم پا در آب
دل پر از راز و دعا میگردد
لحظه ی خوبِ تماشای غروب
همچو سهراب شدم مستِ نوای برکه
لب این سروِ بلند
برکه از بوسه ی این ماهی ها
چقدر ناز شده بنگرمش جای غروب
مردمِ دِه چقدَر ساده دل اند
همه با معرفت و خوش سخن اند
سر بچرخاندم و دیدم، همه
غرقِ در راز و مناجات شدند پای غروب
مادری گفت به آن دخترِ مشکین مویش
که تمنا بکن آن روشنیِ بختت را
و دعا می شودت راه گشا
که خدا نیز بوَد عاشق سیمای غروب
چون گذشتند دقایق برسد برگوشم
از فرازِ همه ی ماذنه ها
یک نوا از حرمِ امنِ خدا
پس بسازیم وضو بعدِ دعاهای غروب
بعد از این ساعتِ خوش
بدهم دل به نمازی دیگر
که از این شوقِ نماز است که من
شده ام عاشق و شیدایِ غروب
 

مطالب مرتبط

5+

کاربرانی که این مطلب را پسندیده اند:

  • avatar
  • avatar
  • avatar

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارد

avatar
  Subscribe  
Notify of